آیت الله العظمی شیخ محمداسحاق فیاض

آیت الله العظمی شیخ محمداسحاق فیاض

مرجع تقلید شیعه

احکام دیات

اشاره

دیه، عبارت است از مالی که از حیث مقدار و کیفیّت در شرع معیّن گردیده و به سبب جنایت برجان یا عضو یا به واسطه جراحت و مانند اینها، واجب می شود.

(مسأله 3427) در موارد خطای محض یا شبیه عمد و همینطور در مواردی که قصاص مقرر نشده است دیه اصالتاً ثابت می باشد، امّا در جایی که قصاص به جهت سبب یا مانعی امکان ندارد ثبوت دیه در آن عارضی است، یعنی دیه بدل از قصاص است نه اینکه اصالتاً ثابت است.البته در جایی که قصاص در آن بدون ردّ چیزی ثابت می باشد، دیه جز با رضایت و مصالحه ثابت نیست، چه قصاص در نفس باشد یا در غیر آن.ولی در جایی که قصاص در آن مستلزم ردّ چیزی است، ولیّ بین قصاص و گرفتن دیه مخیّر است، همانطوری که این مطلب قبلاً گذشت.

(مسأله 3428) اگر مسلمانی عمداً کشته شود، دیه او یکی از شش چیز است که به ترتیب بیان می شود:
اوّل-صد شتر نر که پنج سال آنها کامل شده و داخل سال ششم شده باشند.
دوّم-دویست گاو که بنابر احوط دو سال آنها کامل شده و داخل سال سوّم شده باشند.
سوّم-هزار دینار که هر دیناری مساوی است با سه چهارم [3/4] مثقال صیرفی از طلای سکّه دار.
چهارم-هزار گوسفند، بنابر اقرب.
پنجم-ده هزار درهم بنابر مشهور و لکن بعید نیست که دوازده هزار درهم باشد و اکتفا به کمتر از این باید با رضایت باشد.هر درهم برابر است با 12/6 نخود از نقره سکّه دار.بنابراین ده درهم برابر است با پنج مثقال صیرفی و رُبع [1/4]مثقال.
ششم-دویست حُلّه بنابر احوط، و هر حلّه ظاهراً دو لباس است.و احتیاط واجب آن است که قاتل بر یکی از اقسام پنج گانه [به غیر از حُلّه]اکتفا نماید.بنابراین اگر چنانچه دویست حُلّه را اختیار نماید باید با رضایت قاتل و ولیّ مقتول باشد.

(مسأله 3429) دیه قتل عمد، در مدت یک سال از مال جانی داده می شود ولی جانی بین اقسام مذکور مخیّر است و هر قسمی را که خواست می تواند اختیار نماید، گرچه کمترین اقسام از نظر قیمت باشد که در زمان ما همان دوازده هزار درهم است و ولیّ مقتول حق ندارد قاتل را بر قسم خاصی از اقسام مذکور مجبور کند.

(مسأله 3430) دیه شبه عمد نیز یکی از امور مذکور است که بر عهده جانی می باشد.البته اگر بخواهد دیه را از شتر ادا نماید، بنابر اقوی شتر باید دارای اوصاف ذیل باشد: (چهل تا)خلفه باشند، یعنی شش سال تا ده سال داشته باشند، و(سی تا)حقّه باشند که داخل سال چهارم شده باشند، و(سی تا)بنت لبون باشند که داخل سال سوّم شده باشند. یا شترها دارای اوصاف ذیل باشند: سی و سه حقّه و چهل و سه جزعه که داخل سال پنجم شده باشند، و سی و سه ثنیه خلفه که به حدّ جفتگیری رسیده باشند.

(مسأله 3431) دیه شبه عمد ظاهراً در مدّت سه سال پرداخت می شود.

(مسأله 3432) اگر چنانچه قاتل در قتل شبه عمد فرار کند به نحوی که در دسترس نباشد یا بمیرد،دیه از مال او گرفته می شود و اگر مالی نداشته باشد دیه بر عهده خویشاوندان نزدیک او می باشد و اگر آنها هم نبودند، امام علیه السلام دیه مقتول را می پردازد.

(مسأله 3433) دیه خطای محض نیز یکی از امور مذکور است که بر عاقله می آید،(البته شرح و تفصیل آن به زودی خواهد آمد.)

(مسأله 3434) هرگاه عاقله دیه را از شتر بپردازد لازم است سی تای آن داخل سال چهارم وسی تای آنها داخل سال سوّم شده باشند و ده تای آنها شتر ماده ای که داخل سال دوّم شده و بیست تای آنها شتر نری باشند که داخل سال دوّم شده باشند.

(مسأله 3435) از ثبوت دیه در قتل خطا یک مورد استثنا می شود و آن جایی است که اگر مؤمنی را در بلاد دشمن به اعتقاد اینکه مؤمن نیست و کشتنش جایز است بکشد، بعد معلوم شود که او مؤمن بوده،در این صورت بنابر اظهر دیه واجب نیست، بلکه فقط کفّاره واجب می باشد.

(مسأله 3436) اگر کسی انسانی را اعم از مرد و زن، از دور ببیند و اعتقاد داشته باشد که او مهدور الدم یعنی خونش بی ارزش است، آنگاه او را بکشد اما بعداً معلوم شود که او محقون الدم، یعنی خونش محفوظ و با ارزش بوده است دیه دارد، نه قصاص.

(مسأله 3437) اگر انسانی را از دور ببیند و تردید داشته باشد که او زید است یا عمرو و بعد از نزدیک شدن برایش یقین حاصل شود که او زید است که دشمنش می باشد، آنگاه به قصد اینکه دشمنش است او را بکشد امّا بعداً معلوم شود که او عمرو بوده، در این فرض هم دیه است، نه قصاص.

(مسأله 3438) دیه قتل عمدی و خطایی در ماههای حرام[رجب، ذی القعدة، ذی الحجة و محرّم]یک دیه کامل و ثلث [1/3] دیه است و بر قاتلی که از روی عمد کسی را کشته است کفّاره جمع می آید، که عبارت است از اینکه یک بنده آزاد کند و دو ماه متوالی و پی درپی روزه بگیرد و به شصت مسکین غذا دهد.و چنانچه قتل در ماههای حرام واقع شود باید در همان ماهها روزه بگیرد.بنابراین حتی اگر روزه مصادف با روز عید گردد باز هم واجب است آن روز را روزه بگیرد و اقرب این است که اگر قتل در ماههای حرام واقع شود کفّاره آن معیّن می باشد که عبارت است از روزه گرفتن دو ماه بصورت متوالی.اگر در حرم مرتکب قتل شود دیه افزایش نمی یابد و همچنین اگر در ماههای حرام بر اعضاء کسی جنایت وارد نماید دیه فرق نمی کند.

(مسأله 3439) دیه زن آزاد مسلمان، از تمام اجناسی که قبلاً بیان شد، نصف دیه مرد آزاد مسلمان است.

(مسأله 3440) دیه ولد زنایی که محکوم به اسلام می باشد به اندازه دیه شخص مسلمان است، و آنچه را که بعضی گفته اند که دیه ولد زنا مانند دیه ذمّی هشتصد درهم است دلیل محکمی ندارد.

(مسأله 3441) بعید نیست که دیه ذمّی به اندازه دیه مسلمان باشد.امّا اگر کسی کافر حربی را بکشد دیه ندارد و قصاص هم در کشتن او مطرح نیست.

(مسأله 3442) هر جنایتی که از نظر شرع اندازه مشخص ندارد، در آن ارش است که اگر چنانچه جنایت عمدی یا شبه عمد باشد از جانی گرفته می شود وگرنه، از عاقله او می گیرند و تعیین ارش بدست حاکم شرع است، البته بعد از آنکه حاکم شرع به مؤمنین عادل و اهل خبره در این رابطه رجوع کند و نظر آنها را بگیرد.

(مسأله 3443) کسی که به عنوان حدّ یا قصاص کشته شده است دیه ندارد و تعزیر نیز به قتل ملحق می شود.

(مسأله 3444) اگر بعد از کشتن کسی که علیه او شهادت داده شده، فسق شهود آشکار گردد، ضمانی بر حاکم شرع نیست بلکه دیه او از بیت المال مسلمین داده می شود.

(مسأله 3445) اگر کسی زن باکره اجنبیه را افضا (1)کند، چنانچه آن زن آزاد باشد، باید مهر زنان مثل او را به آن زن بپردازد، فرقی نمی کند افضا به جماع صورت گیرد یا با انگشت و نظایر آن امّا اگر آن زن کنیز باشد لازم است عُشر [1/10]قیمت او را بپردازد.
1- 1) افضا:عبارت است از یکی شدن راه بول و حیض یا راه حیض و غایط زن

(مسأله 3446) اگر کسی زن اجنبیه غیر باکره را مجبور به نزدیکی نماید، بر عهده او مهر المثل می آید،امّا اگر خود زن بر این کار موافقت داشته باشد مهر ندارد، چه باکره باشد یا نباشد.

(مسأله 3447) اگر شوهر بصورت مشروع زنش را تأدیب نماید، و بطور اتفاقی به مرگ او منجر گردد،ظاهراً دیه ثابت می باشد، و همینطور است حکم در مورد کودک اگر ولیّ او بصورت مشروع تأدیب نماید و منجر به هلاکت کودک شود.

(مسأله 3448) اگر شخصی را-مثلاً-به بریدن گره و دانه ای که در سرش است امر کند و بریدن آن غالباً از چیزهایی نیست که منجر به مرگ شود، اگر بعد از بریدن بمیرد قصاص ندارد، و لکن دیه بر عهده او می آید، حتی در صورتی که از شخص امرکننده برائت گرفته باشد.بعید نیست در آن صورت نیز دیه ثابت باشد.خلاصه در ثبوت دیه بین اینکه شخص برّنده از آمر برائت بگیرد یا نگیرد فرقی نیست.

(مسأله 3449) اگر از روی خطا، چند عضو شخصی را بطور جداگانه ببرّد، چنانچه بریدن سرایت نکند و منجر به مرگ او نگردد، بر عهده جانی است که دیه تمام اعضای بریده شده را بدهد، ولی اگر سرایت کند و منجر به مرگ او شود، در این فرض، اگر اعضای بریده شده جدا از هم باشند، دیه هر عضو، به جز عضو آخری، اضافه بر دیه نفس است.امّا دیه عضو آخری که بریدن آن باعث مرگ گردیده است، در دیه نفس داخل می شود.اگر همه آن اعضا را در یک دفعه و به یک ضربت بریده باشد، دیه همه در دیه نفس داخل می شود.بنابراین بر جانی یک دیه است که همان دیه نفس می باشد و چنانچه در سرایت شک کند.ولیّ مجنی علیه حق دارد دیه اعضای بریده شده را از جانی مطالبه نماید.

موجبات ضمان

اشاره

موجبات ضمان دو چیز است:
1-مباشرت.
2-سبب.

(مسأله 3450) اگر بدون آنکه قصد کشتن داشته باشد کسی را بکشد یا کاری کند که معمولاً موجب قتل نمی شود، مانند کسی که به سمت هدفی تیر پرتاب کند ولی به انسانی اصابت نماید یا مثلاً کودکی را به جهت تأدیب بزند امّا از باب اتفاق بمیرد و یا مانند اینها، در این موارد دیه است، نه قصاص.

(مسأله 3451) پزشک در صورتی که دیوانه یا کودک را بدون اذن ولیّ او یا شخص بالغ و عاقلی را بدون اذن وی معالجه کند و تلف شود، و همچنین اگر با اذن معالجه نماید اما مقصّر باشد، ضامن است.امّا اگر مریض در معالجه اش به پزشک اذن دهد واو هم در کار خود کوتاهی نکرده باشد و لکن بطور اتفاقی به تلف او منجر شود، بنابر اقرب در این فرض نیز پزشک ضامن است، و حکم چنین است اگر حیوانی را به اذن صاحبش معالجه کند و منجر به تلف او گردد.این در صورتی است که پزشک از مریض یا ولیّ او یا از صاحب حیوان ابراء نگرفته باشد، امّا اگر از آنها ابراء گرفته باشد، در این مورد هم بعید نیست که ضامن باشد.

(مسأله 3452) اگر شخصی که دایه نیست در حال خواب، بغلتد و انسانی یا عضوی از اعضاء او را تلف نماید، اقرب این است که دیه ندارد.

(مسأله 3453) اگر دایه ای که بچه را برای شیر دادن گرفته است در حال خواب کودکی را تلف کند، به این صورت که روی کودک بغلتد یا طوری حرکت کند که موجب تلف شدن بچه گردد، در این صورت اگر برای کسب غرور و افتخار بچه را آورده تا شیر دهد، دیه در مال دایه است، ولی اگر دایه شدن به جهت فقر بوده، دیه بر عاقله اوست.این حکم بر حسب روایت است وگرنه، مقتضای قاعده این است که دیه نه بر خود دایه ثابت است و نه بر عاقله او.

(مسأله 3454) اگر مرد به زور با زنش در قُبل [جلو]و یا دُبر [عقب]جماع نماید، یا او را به زور در آغوش بگیرد، بعد زن بمیرد، قصاص ندارد، و لکن باید از مال خود دیه او را بپردازد.و همینطور است حکم در مورد زنی اگر به زور با شوهرش آمیزش کند واو را سخت در آغوش بکشد تا بمیرد.

(مسأله 3455) کسی که کالایی را روی سرش برداشته، اگر به انسانی اصابت نماید و او بمیرد، و مقداری از کالا هم از بین برود، اظهر آن است که ضمان بر عهده او نیست و دیه هم بر عهده عاقله او می باشد، نه در مال او، چون قتل در این مسأله، خطای محض است نه شبه عمد.

(مسأله 3456) اگر کسی بر سر یکی فریادی بزند که او بمیرد، در این صورت اگر چنانچه با فریاد زدن مرگ او را قصد کرده باشد یا فریاد در محلّ و موضعی بوده که معمولاً موجب مرگ می شود و شخص فریادزننده هم این را می داند، پس بر عهده شخص فریادزننده قصاص است وگرنه، بر عهده او دیه خواهد بود.این در صورتی است که بداند مرگ به فریاد مستند است وگرنه، بر عهده او چیزی نیست.و مثل این مورد است موردی که کسی شمشیرش را به روی انسانی بکشد و آنگاه او بمیرد.

(مسأله 3457) اگر شخصی شخص دیگری را بدون آنکه قصد قتل او را داشته باشد عمداً مصدوم نماید و صدمه هم طوری نیست که معمولاً موجب مرگ بشود امّا بعد مرگ او اتفاق بیفتد، دیه او در مال شخصی است که صدمه زده است، امّا اگر خود صدمه زننده بمیرد، خون او هدر[بی ارزش ]است.و همینطور اگر صدمه زننده مقتول قصدش صدمه زدن نبوده و شخص مصدوم هم در ملک خودش ایستاده بوده یا مانند آنجاهایی که کوتاهی از جانب مصدوم نبوده است، امّا اگر مصدوم در جایی ایستاده که برای او ایستادن در آنجا جایز نبوده، مثل کسی که در راه مسلمین بایستد و راه هم تنگ باشد،در این صورت اگر انسانی بدون قصد به او صدمه بزند و انسان صدمه زننده بمیرد، ضمان او بر عهده مصدوم خواهد بود.

(مسأله 3458) اگر دو شخص آزاد، بالغ و عاقل از روی قصد بهم بخورند و هر دو بطور اتفاقی بمیرند، در این فرض هر یک از آنها نصف دیه دیگری را ضامن است، و در این جهت بین اینکه آن دو رو در رویا به پشت یا یکی با رو و دیگری با پشت بهم بخورند و تصادم کنند فرقی نیست.

(مسأله 3459) هرگاه دو نفر اسب سوار، خود را به یکدیگر بکوبند، و اسبها بمیرند یا معیوب شوند،اگر تلف مستند به فعل سوار باشد، بر هر یک از آنها نصف قیمت اسب دیگری یا نصف ارش است.این در صورتی است که اسب سوار مالک اسب باشد و الاّ نصف قیمت هر یک از دو اسب را برای مالکان آنها ضامن است.ولی اگر تلف مستند به چیز دیگری باشد مثل وزیدن باد و مانند آن از چیزهایی که از اختیار اسب سوار خارج است، در این صورت چیزی را ضامن نیست و اگر تصادم و یا تعدّی از یک طرف باشد، در این صورت ضمان فقط بر تصادم کننده یا متعدّی است و این تفصیل شامل مرکبهای سواری دیگر از قبیل حیوان، ماشین، کشتی، یا غیر آنها نیز می شود.

(مسأله 3460) اگر ماشین مثلاً واژگون شود یا بشکند و نظایر آن، و در اثر آن از مسافران کسی بمیرد،در اینجا چند حالت وجود دارد:
حالت اوّل-اینکه واژگونی یا شکستگی مستند به کوتاهی و سهل انگاری راننده باشد، مثل اینکه سرعت ماشین بیش از حدّ معمول و متعارف باشد یا او به خاطر خستگی در حال چرت زدن بوده بطوری که تسلط خود را بر کنترل ماشین از دست داده است، در تمام این موارد دیه بر عهده راننده می باشد.
حالت دوّم-اینکه واژگونی ماشین مستند به کوتاهی و سهل انگاری راننده نباشد، به این ترتیب که راننده، ماشین را با سرعت معمول هدایت کرده و نقص فنّی هم در ماشین وجود نداشته و لکن در حال حرکت شخصی خود را جلو ماشین انداخته به نحوی که راننده به هیچ وجه نمی توانسته ماشین را متوقف یا منحرف سازد تا جان آن شخص را نجات دهد، در این حالت مرگ آن شخص مستند به تقصیر خودش است نه به تقصیر راننده.بنابراین خون او هدر است و چیزی بر راننده نیست.
حالت سوّم-عین حالت دوّم است و لکن کسی که جلو ماشین در حال حرکت آشکار گردیده فهم و درکی ندارد، مانند کودک غیر ممیّز، دیوانه یا حیوان، در این فرض که راننده جز کشتن او راه دیگری ندارد، خون او هدر است و دیه ندارد، و همینطور اگر کسی بدون توجه به عبور ماشین ها در جاده بخوابد و چنانچه ماشینی عبور کند واو را بکشد چیزی بر عهده راننده نیست و از این قبیل است اگر کسی خود را در چاهی بیندازد و بمیرد یا در دریا بیندازد و غرق شود مرگ او مستند به فعل خودش می باشد.

(مسأله 3461) هرگاه دو بچه بدون اذن ولیّ یا به اذن مجاز از طرف ولیّ خود سوار ماشین شده و به یکدیگر بکوبند و هر دو بمیرند، بر عاقله هر یک از آنها نصف دیه دیگری است.

(مسأله 3462) اگر چنانچه دو اسب سوار به یکدیگر برخورد کنند، و یکی از آنها بمیرد، آن دیگری نصف دیه مقتول را ضامن می باشد، ولی نصف دیگر دیه هدر است.

(مسأله 3463) هرگاه دو زن که یکی حامله است با یکدیگر برخورد کنند آنگاه هر دو بمیرند.دیه هر دویشان ساقط است و چنانچه جنین کشته شود بر عهده هر یکی از آنها نصف دیه او می آید، در صورتی که قتل شبیه عمد باشد، مثل اینکه هر دو قصد تصادم و برخورد داشته و آگاه به حمل هم باشند وگرنه، قتل خطای محض به حساب می آید که دیه بر عهده عاقله آنها است.و از اینجا حکم موردی که هر دوی آنها حامله باشند به دست می آید.

(مسأله 3464) اگر به سمتی تیر بیندازد که گاهی انسان از آنجا عبور می کند و بطور اتفاقی به عابری اصابت نماید، دیه بر عاقله شخص تیرانداز است.ولی اگر تیرانداز شخص عابر را آگاه کرده و از عبور از آن سمت منع کرده باشد، در عین حال عابر از آن سمت عبور نماید درحالی که تیرانداز نمی داند که او در حال عبور است، بعد تیر به او اصابت کند واو را بکشد، در این صورت بر تیرانداز چیزی نیست.و چنانچه عابر کودکی را همراه داشته باشد وتیر به او اصابت کند و بمیرد در این مورد هر یکی از آنها که مطلب(همراه بودن کودک)را بداند بر او نصف دیه است و هر که مطلب را نداند بر عاقله او نصف دیه است.

(مسأله 3465) اگر شخص ختنه کننده اشتباه کند و سر آلت پسربچه را ببرّد، ضامن است.

(مسأله 3466) اگر کسی در حال اختیار از بالا روی دیگری بیفتد واو را بکشد چنانچه نفر اوّل قصد کشتن او را داشته یا خود افتادن از چیزهایی است که غالباً موجب قتل می شود، در این فرض بر او قصاص است و در غیر آن، بر او دیه خواهد بود.ولی اگر قصد سقوط بر غیر را داشته باشد و لکن بطور اشتباه روی او بیفتد، دیه بر عاقله او می باشد.

(مسأله 3467) هرگاه بدون اختیار از بالا روی شخصی بیفتد، مثل اینکه باد شدید او را بیندازد یا پای او بلغزد و بیفتد، آنگاه آن شخص بمیرد، ظاهراً دیه بر او و بر عاقله او نیست، همانطوری که قصاص بر او نمی باشد.

(مسأله 3468) اگر شخصی را روی دیگری پرت کند، چنانچه شخص پرت شده آسیب ببیند، بدون اشکال بر عهده پرتاب کننده دیه است، امّا اگر کسی که شخص دیگر روی او پرت شده [مدفوع علیه]بمیرد، دیه او بر «مدفوع»است و او [مدفوع]دیه ای را که به «مدفوع علیه»داده از «دافع»می گیرد.

(مسأله 3469) اگر زنی، زن دیگری را حمل کند و بعد زن سوّمی به او سیخ زند، آنگاه زن بدون اختیار تکان بخورد وزن سواره بیفتد و بمیرد، دیه بر زن سیخ زننده است.

چند فرع:

فرع اوّل-اگر کسی، دیگری را شبانه به منزلش دعوت نماید، ضامن آن شخص می باشد تا به خانه اش برگردد

بنابراین اگر مفقود شود و حال او معلوم نباشد.دیه اش بر عهده شخص دعوت کننده است.البته اگر خانواده آن فرد ادّعا کند که شخص دعوت کننده او را کشته است، حکم آن در ضمن مسائل دعواها بیان گردید.

فرع دوّم-اگر دایه بگویداین بچه شما است و تحویل خانواده اش بدهد ولی خانواده بچه قول او را انکار نماید،

مادامی که دروغ دایه ثابت نشده قولش پذیرفته می شود.امّا اگر دروغ دایه آشکار گردد بر او واجب است که بچه را حاضر کند، و نظر مشهور این است که اگر دایه بچه را حاضر نکند باید دیه بچه را بدهد، و لکن دلیل این نظر روشن نیست.اگر چنانچه دایه ادّعا کند که بچه مرده است ادّعای او پذیرفته می شود.

فرع سوّم-اگر دایه زن دیگری را اجیر نماید و بچه را بدون اذن خانواده اش به او بسپارد و او هم بچه را نیاورد،

در این صورت دایه باید دیه کامل بدهد.

فروع تسبیب

(مسأله 3470) هرگاه زن، مرد بیگانه ای را وارد خانه شوهرش کند، سپس شوهر آن مرد را بکشد، در این فرض اقرب آن است که زن ضامن دیه مقتول نیست.

(مسأله 3471) اگر سنگی را در ملک خودش بگذارد و بطور اتفاقی کسی بلغزد و صدمه ببیند، ضامن دیه او نیست، ولی اگر سنگ را در ملک دیگری یا در راه بگذارد و شخصی به سبب آن بلغزد و بمیرد یا مجروح گردد، ضامن دیه او خواهد بود.همینطور است اگر کاردی را نصب کند یا چاهی را در ملک دیگری یا در راه مسلمین حفر کند، بعد شخصی روی کارد یا در چاه بیفتد، و مجروح شود یا بمیرد،ضامن دیه او می باشد.این در صورتی است که شخص عابر آگاه نباشد، امّا اگر آگاه باشد کسی ضامن نیست.

(مسأله 3472) اگر در راه مسلمین چیزی را حفر کند که مصلحت عابرین در آن است، بعد بطور اتفاقی شخصی در آن بیفتد و بمیرد، شخص حفرکننده ضامن نیست.

(مسأله 3473) اگر کودک در حین آموزش(شنا)بطور اتفاقی غرق گردد، معلّم ضامن است در صورتی که غرق شدن کودک مستند به فعل معلم باشد و اگر کارآموز بالغ و رشید باشد نیز همین حکم را دارد.

(مسأله 3474) هرگاه گروهی بطور خطا در کشتن یکی از خویشان شرکت داشته باشند، مثل اینکه آنها-مثلاً-در خراب کردن دیواری شرکت کنند و بعد دیوار روی یکی از آنها بیفتد واو بمیرد، از دیه به مقدار سهم مقتول ساقط است ولی باقیمانده دیه بر عهده عاقله آنها می باشد.بنابراین اگر دو نفر مشارکت داشته اند، نصف دیه ساقط می باشد و نصف دیگر بر عهده عاقله شخص باقیمانده است.و اگر مشارکت بین سه نفر باشد و یکی از آنها با افتادن دیوار کشته شود، ثلث [1/3]ساقط است ولی دو ثلث [2/3] دیه بر عهده عاقله دو شخص باقیمانده می باشد.

(مسأله 3475) اگر کشتی را که در حالت حرکت است تعمیر کند، و بر اثر این کار کشتی غرق شود،مثل اینکه میخی را بکوبد و تخته ای از کشتی کنده شود و یا بخواهد موضعی را ببندد و در نتیجه، آنجا را بشکند و مانند اینها، در این فرض ضامن چیزهایی که در کشتی نابود شده از قبیل مال یا جان است.

(مسأله 3476) کسی که در ملک خودش یا در مکان مباح دیواری ساخته است، اگر افتادن آن روی انسان یا حیوانی موجب تلف او گردد، مالک دیوار ضامن نیست.و حکم چنین است اگر دیوار در راهی بیفتد و شخصی به سبب گرد و غبار آن بمیرد.البته اگر دیوار را طوری ساخته است که مایل به ملک دیگری است یا در ملک دیگری ساخته و بعد بطور اتفاقی روی انسان یا حیوانی بیفتد، ضامن است،اگر دیوار مذکور در معرض خرابی و خطر باشد نه بطور مطلق.و همینطور اگر دیوار را در ملک خودش ساخته، سپس به سمت راه کج شده باشد یا به سمت ملک دیگران متمایل شده و بعد روی عابری بیفتد و موجب مرگ او شود، در صورتی که از کج شدن دیوار اطلاع دارد و می توانست قبل از افتادن، دیوار را تعمیر کند ولی اقدامی در این رابطه نکرده ضامن است امّا اگر از کج شدن دیوار آگاهی ندارد یا قبل از آنکه بتواند دیوار را برطرف یا تعمیر کند، بیفتد ضامن نیست.

(مسأله 3477) نصب ناودان ها به سمت معابر عمومی جایز می باشد.بنابراین اگر ناودان ها روی انسان یا حیوانی بیفتد و موجب تلف او گردد ضامن نیست.البته اگر در معرض افتادن باشد و مالک هم این را می داند و می تواند آن را بردارد و یا تعمیر کند، در چنین فرضی اگر بیفتد و موجب تلف کسی بشود ضامن است و در حکم ناودان بیرون آوردن پنجره ها و بالکن ها است.

(مسأله 3478) اگر آتشی را در ملک خودش روشن کند، بعد بطور اتفاقی در ملک دیگری سرایت کند ضامن نیست، مگر اینکه آتش در معرض سرایت باشد، مثل اینکه زیاد باشد یا تند بادی موجود باشد،در این صورت ضامن است.اگر آتش را در ملک دیگری بدون اذن او روشن کند و چنانچه موجب تلف مال یا جان کسی بشود ضامن است.البته اگر قصد تلف کردن کسی را داشته باشد، یا خود آتش روشن کردن طوری است که معمولاً موجب تلف نفس می شود، هرچند قصد تلف کردن او را نداشته باشد و آن شخص هم توان فرار و نجات خود را نداشته باشد، بر شخصی که آتش روشن کرده قصاص ثابت می باشد.

(مسأله 3479) اگر پوست خربزه یا موز و مانند آن راه در را بیندازد یا آب را در راه جاری نماید بطوری که انسانی به زمین بخورد و تلف گردد یا مثلاً پایش بشکند، ضامن است.

(مسأله 3480) اگر ظرفی را روی دیواری بگذارد که در معرض افتادن باشد، بعد بیفتد و موجب تلف انسان یا حیوانی گردد ضامن است ولی اگر ظرف در معرض سقوط نباشد و بطور اتفاقی بیفتد، در این صورت ضامن نیست.

(مسأله 3481) بر صاحب چهارپای وحشی حفظ آن واجب است مانند شتر مست و سگ درّنده.بنابراین اگر در حفظ آنها کوتاهی نماید و آنها بر شخصی جنایت وارد نمایند، ضامن خواهد بود، البته اگر مالک از وحشی بودن آنها آگاه نباشد یا اگر آگاه باشد و لکن کوتاهی نکرده باشد ضامن نیست.اگر کسی بر چهارپای وحشی جنایت وارد کند و چنانچه جنایت به عنوان دفاع از جان یا مالش بوده ضامن نیست وگرنه، ضامن است، هر چند جنایت او به جهت انتقام از جنایت چهارپای وحشی بر نفس محترم یا غیر آن بوده باشد.

(مسأله 3482) اگر حفظ زراعت در روز به عهده صاحب آن باشد-مثل اینکه عادت و عرف مردم بر این جاری شده است-در این صورت چنانچه چهارپایان زراعت را در روز از بین ببرند ضمان در کار نیست.البته اگر در شب زراعت را از بین ببرند، بدون تردید صاحب آنها ضامن است.

(مسأله 3483) اگر چهارپایی بر چهارپای دیگر هجوم ببرد و جراحتی وارد نماید، چنانچه صاحبش در حفظ آن کوتاهی نموده بدون تردید ضامن جنایت آن خواهد بود، ولی اگر کوتاهی نکرده ضامن نیست.امّا اگر چهارپایی که مورد هجوم واقع شده جراحتی وارد کند، بر صاحب او ضمان نیست.

(مسأله 3484) اگر شخصی داخل خانه قومی شود و سگ آنها او را گاز بگیرد، در این صورت چنانچه با اذن آنها داخل شده بدون تردید آنها ضامن جنایت سگ خواهند بود وگرنه ضامن نمی باشند، و اگرسگ انسانی را در بیرون خانه در روز گاز بگیرد، صاحب آن ضامن است، ولی اگر در شب بوده ضامن نیست.معیار در ضمان صدق تفریط است.

(مسأله 3485) اگر چنانچه گربه کسی مال شخصی را تلف کند، در این صورت بنابر اظهر ضمان وجود ندارد حتی اگر گربه بر این کار عادت کرده باشد.بنابراین اگر گربه مال کسی را بخورد صاحب گربه ضامن نیست، بلکه بر صاحب مال است که آن را از دسترس گربه دور نگه دارد وگرنه کوتاهی از جانب خود او می باشد.

(مسأله 3486) اگر چهارپای سواری با دستها و پاهای خود مرتکب جنایت گردد، شخص سواره و افساربگیر آن ضامن می باشد، اگر کوتاهی از جانب آنها باشد وگرنه ضمانی وجود ندارد، همانطوری که اگر چهارپا با سُمّ خود کسی را بزند، ضامن نیست، مگر اینکه کسی با چهارپا بازی کند که در این صورت ضامن جنایت او خواهد بود.و چنانچه چهارپا با پای خود مرتکب جنایت گردد، راننده [سائق]حیوان ضامن است امّا اگر با دست خود جنایت کند، در صورتی راننده ضامن است که جنایت مستند به کوتاهی او باشد وگرنه ضامن نیست.

(مسأله 3487) اگر کسی با چهارپای خود توقف کرده باشد و در همین حالت اگر حیوان، با دست و پای خود به چیزی صدمه بزند، اقرب این است که صاحب چهارپا ضامن نیست، مگر اینکه جنایت مستند به کوتاهی از جانب او باشد.

(مسأله 3488) اگر چهارپا را دو فرد سوار شوند و کسی را لگدکوب کند، آنگاه وی بمیرد یا مجروح گردد، ضمان بر هر دوی آنها بطور مساوی خواهد بود، اگر جراحت به سبب کوتاهی از جانب آنها باشد.

(مسأله 3489) اگر چهارپا سواره اش را بیندازد و او بمیرد یا مجروح گردد، مالک چهارپا ضامن نیست.البته اگر رم دادن مالک سبب شده باشد که چهارپا سواره اش را بیندازد، ضامن است.

(مسأله 3490) اگر کسی سلاحش را بر روی انسانی بکشد واو فرار کند و در حال اختیار خود را در چاهی بیندازد یا از بالا پرت کند و بمیرد، کسی که سلاح کشیده ضامن نیست.امّا اگر بدون اختیار خودرا انداخته باشد، مثل شخص کور یا بینایی که چاه را نمی داند یا کودک غیر ممیّز، در این صورت بعید نیست که ضامن باشد و همینطور است اگر کسی را به رفتن در تنگه ای ناچار کند، بعد بطور اتفاقی درّنده ای او را پاره کند و امثال اینها.

(مسأله 3491) اگر کودک را بدون اذن ولیّ او بر چهارپایی سوار کند و کودک در معرض سقوط بوده و بعد بیفتد و بمیرد، دیه او را ضامن است.و چنانچه دو کودک را بدون اذن ولی سوار کند و آن دو تصادم کنند و تلف شوند، ضامن دیه کامل آنها خواهد بود، اگر سوارکننده یک نفر باشد ولی اگر سوارکننده دو نفر باشند، بر هر یکی از آنها نصف دیه هر دو کودک خواهد بود، امّا اگر سوارکننده سه نفر باشند، پس بر هر یک از آنها ثلث [1/3]دیه هر یک از دو کودک می باشد.و حکم چنین است اگر آن دو کودک را ولیّ آنها سوار کند با اینکه مفسده در این کار وجود دارد.

فروع تزاحم موجبات

(مسأله 3492) اگر یکی از دو نفر عهده دار [مباشر]قتل و دیگری سبب قتل باشد، کسی که عهده دار قتل بوده ضامن است، مثل اینکه یکی چاهی را در غیر ملکش بکند و دیگری نفر سوّم را به چاه بیندازد و او بمیرد.بنابراین ، ضمان بر هُل دهنده است اگر عالم بوده، امّا اگر جاهل بوده، نظر مشهور این است که ضمان بر حافر [کننده چاه]می باشد، و در این نظر اشکال است.و چنانچه یکی از آن دو نفر شخصی را نگه دارد و دیگری و او را بکشد، شخص ذبح کننده قاتل است، همانطوری که این مطلب قبلاً گذشت.و اگر یکی-مثلاً-سنگی را در کفه منجنیق بگذارد و دیگری آن را بطرف خود بکشد، آنگاه به شخصی اصابت کند و موجب مرگ یا جراحت گردد، ضمان بر کسی است که منجنیق را بطرف خودکشیده است، نه بر کسی که سنگ را در کفّه آن گذاشته است.

(مسأله 3493) اگر چاهی را در ملک خودش حفر کند و آن را بپوشاند و دیگری را دعوت کند و او در آن چاه بیفتد، در این صورت چنانچه چاه در معرض سقوط بوده مثل اینکه چاه در محلّ رفت و آمد به خانه ای واقع شده باشد و قصد حفرکننده چاه هم کشتن باشد یا اگر قصدش این نباشد ولی نفس افتادن در چاه غالباً موجب کشته شدن می گردد، قصاص ثابت است، امّا اگر قصد کشتن نداشته است و افتادن در چاه هم معمولاً موجب کشته شدن نمی گردد، بر او دیه می باشد.و چنانچه چاه در معرض سقوط نباشد، ولی بطور اتفاقی شخصی در آن بیفتد و بمیرد ضامن نیست.

(مسأله 3494) اگر دو سبب برای مرگ شخصی اجتماع نمایند، مثل اینکه مثلاً یکی سنگی را در ملک دیگری بگذارد و دیگری در آن چاهی را حفر کند، سپس پای شخص سوّم به سنگ گیر کرده و در چاه بیفتد و بمیرد، اشهر این است که ضمان بر عهده کسی است که جنایت او جلوتر بوده، و لکن این مطلب خالی از اشکال و تأمل نیست.بنابراین اظهر آن است که ضمان بر عهده هر دوی آنها است.امّا اگر یکی از آنها متعدّی باشد، مثل اینکه چاهی را در غیر ملک خود حفر کرده باشد و دیگری متعدّی نباشد مثل اینکه سنگی را در ملک خودش گذاشته باشد، آنگاه شخصی در اثر لغزش و گیر کردن به سنگ در چاه بیفتد و بمیرد، ضمان بر متعدّی است.

(مسأله 3495) اگر بطور عدوانی چاهی را در راه حفر کند و دو نفر در آن بیفتند، آنگاه هر یک از آنها بر اثر افتادن دیگری در چاه هلاک شود، ضمان بر عهده کسی است که چاه را کنده است.و در این جهت بین اینکه مرگ هر دوی آنها مستند به افتادن با هم در چاه باشد یا مستند به افتادن هر یک از آنها بطور مستقل باشد فرقی نیست.

(مسأله 3496) اگر شخصی به دیگری بگوید که کالای خود را به دریا بینداز تا کشتی از خطر غرق شدن سالم بماند امّا قرینه ای موجود باشد که صاحب کالا، کالای خود را بطور مجّانی به دریا انداخته است، در این صورت ضمانی بر دستوردهنده نیست.اگر به او دستور دهد که کالای خود را به دریا بینداز و ضمان آن بر عهده من است، در این صورت دستور دهند ضامن است، اگر انداختن کالا برای دفع خطر یا به جهت انگیزه های عقلایی باشد.امّا اگر غرض عقلایی در کار نباشد و با وجود این به او بگوید، کالای خود را به دریا بینداز و ضمان آن بر عهده من است.نظر مشهور این است که ضمان بر عهده او نیست، امّا بنابر اقرب، او ضامن است یعنی ذمّه اش به بدل از مثل یا قیمت کالا مشغول می باشد.

(مسأله 3497) اگر شخصی را به انداختن کالایش به دریا امر کند و بگوید من و مسافران کشتی ضامن آن هستیم، در این صورت چنانچه این سخن را به گمان اینکه آنها به این مطلب رضایت دارند گفته باشد،و لکن بعداً آشکار شود که آنها رضایت نداشته اند ، در این فرض آنچه از گفته او آشکار است این است که همه آنها، کل متاع را ضامن هستند نه اینکه هر یک بطور مستقل ضامن کالا باشد.بنابراین ضمانت کالا بر همه تقسیم می شود و امرکننده به مقدار سهمش-نه تمام مال-ضامن است و همینطور است اگر ادعا کند که آنها به من اذن داده اند و لکن آنها چنین اذنی را انکار نمایند.امّا اگر این سخن را بگوید و مدّعی اذن از جانب آنها باشد یا بدون اذن این سخن را بگوید و با وجود این بگوید اگر آنها ندادند خودم ضامن کالای تو هستم، او در صورت عدم پذیرش آنها ضامن تمام کالا است.

(مسأله 3498) اگر کسی از بالا یا در چاه و امثال اینها بیفتد و در حال افتادن برای نجات خویش دست دیگری را بگیرد واو هم بیفتد دیه او را ضامن است، و چنانچه دوّمی برای نجات خود از سوّمی بگیرد، هر یک از اوّلی و دوّمی نصف دیه سوّمی را ضامن است، و چنانچه سوّمی برای نجات خود از چهارمی بگیرد[و موجب افتادن و کشته شدنش گردد]هر یک از سه نفر ثلث [1/3] دیه نفر چهارمی را ضامن است، و اگر نفر چهارم[برای نجات خود]به نفر پنجم معلّق و آویزان شود، هر یک از چهار نفر ربع[1/4]دیه نفر پنجم را ضامن می باشد.این در صورتی است که معلوم باشد که شخص کشیده شده به واسطه شخص دیگر به شخص دیگری معلّق و آویزان شده باشد، یعنی روشن و آشکار باشد که این شخص دیگری را گرفته و به سوی خود کشیده است وگرنه، قتل نسبت به او خطای محض به حساب می آید که دیه بر عاقله او می باشد.البته از این مطلب یک مورد استثنا می شود و آن این که اگر چهار نفر در گودالی که در آن شیر موجود است بیفتند، بعد یکی از آن چهار نفر در ته گودال برای نجات خود از دوّمی و دوّمی از سوّمی و سوّمی از چهارمی بگیرد تا اینکه بعضی از آنها موجب افتادن بعض دیگر بر روی شیر گردد و شیر همه آنها را بکشد، حکم نفر اوّلی این که او شکار شیر است، یعنی خون او هدر است و باید[1/3]ورثه او ثلث دیه را برای ورثه دوّمی غرامت بدهد و ورثه دوّمی برای ورثه سوّمی دو ثلث[2/3]دیه را غرامت دهد ولی ورثه سوّمی باید یک دیه کامل را به ورثه چهارمی غرامت دهد، و لکن این حکم در این مورد بر خلاف قاعده است، و لکن به لحاظ اینکه روایت دارد ناچاریم آن را ملاک عمل قرار دهیم و باید در مورد خودش اکتفا کنیم و به سایر موارد تعدّی و سرایت ندهیم.

(مسأله 3499) اگر شخصی، دیگری را-مثلاً-به سمت چاه بکَشد و به سبب افتادن بمیرد، خونش هدر است.چنانچه تنها آن یکی بمیرد، در این صورت اگر قصد کسی که او را کشیده کشتن او بوده و یا عملش طوری است که معمولاً منجر به مرگ می شود، بر او قصاص است وگرنه، دیه است.اگر هر دو بمیرند، خون کسی که کشیده هدر است و دیه آن دیگری را نیز از مال او باید بدهند.

(مسأله 3500) اگر شخصی-مثلاً-در چاه بیفتد و او شخص دوّمی و دوّمی شخص سوّمی را به سمت خود بکشد، آنگاه همگی در چاه بیفتند و به سبب افتادن هر یک بر روی دیگری بمیرند، بر عهده اوّلی سه چهارم 34 دیه شخص دوّمی و بر دوّمی ربع 14 دیه اوّلی و بر هر یک از اوّلی و دوّمی نصف 12 دیه سوّمی خواهد بود، ولی چیزی بر عهده سوّمی نیست و از اینجا حکم آن موردی که اگر سوّمی چهارمی را بکشد آشکار می گردد.

دیه قطع اعضاء

(مسأله 3501) در بریدن هر عضوی از اعضای انسان یا آنچه که در حکم عضو است دیه می باشد و دیه هم بر دو قسم است:
1-دیه ای که مقدار آن در شرع معیّن نیست.
2-دیه ای که مقدار آن در شرع معیّن است.
امّا در قسم اوّل نظر مشهور ارش است و ارش عبارت است از اینکه شخص آزاد را بنده فرض می کنند و یک مرتبه او را به صورت سالم قیمت می گذارند و مرتبه دیگر بصورت معیوب و «به مقدار تفاوت»بین دو قیمت از جانی گرفته می شود، اگر جنایت موجب تفاوت گردد.امّا اگر جنایت موجب تفاوت نگردد حاکم شرع می تواند هر مقداری را که مصلحت ببیند از جانی بگیرد و لکن این نظر خالی از اشکال نبوده بلکه ممنوع است.اظهر آن است که حاکم شرع مطلقاً مخیّر است، چه جنایت موجب تفاوت گردد یا نگردد.
امّا قسم دوّم که در شرع، دیه مقدّر و معیّن دارد شانزده مورد است:
اوّل-دیه مو:از بین بردن موی سر در صورتی که دیگر نروید، دیه کامل دارد.ولی اگر بروید در آن ارش [تاوان]است.و در مورد موی زن، چنانچه تراشیده شود، اگر بروید در آن مهر المثل می باشد،ولی اگر اصلاً نروید، دیه کامل است.اگر موی ابرو تماماً از بین برود، بنابر اقرب دیه آن نصف دیه چشم یعنی دویست و پنجاه دینار طلای سکه دار و یا سه هزار درهم نقره سکه دار است.و چنانچه قسمتی از ابرو از بین برود به نسبت آن دیه می گیرند.اگر ریش کسی را بتراشند، بنابر اظهر دیه ندارد، امّا اگر بعد از تراشیدن ریش بروید در آن ارش است و تعیین ارش هم در دست حاکم شرع است ولی اگر ریش نروید نظر مشهور این است که در آن دیه کامل است و لکن این نظر اشکال دارد و اظهر آن است که در آن[ارش]است.
دوّم-دیه دو چشم:دیه دو چشم دیه کامل است و در یک چشم نصف دیه است.و در این جهت بین چشم سالم، کم بین، ضعیف، چشم لوچ، دو بین، و درشت، فرقی نیست.پلک های چهارگانه بنابر اظهر دیه کامل ندارد.در پلک بالایی ثلث دیه چشم می باشد که عبارت است از صد و شصت و شش دینار و دو ثلث 2/3 دینار و در پلک پایینی نصف دیه یک چشم است که دویست و پنجاه دینار می باشد.امّا در مورد مژگان در شرع اندازه ای برای آنها بیان نشده، حتی اگر با پلک ها ضمیمه شود.البته اگر مژگان جداگانه از بین بروند در آنها ارش است.

(مسأله 3502) اگر پلک ها با دو چشم از جا درآورده شوند، یک دیه کفایت نمی کند، یعنی هم باید دیه پلک ها و هم دیه دو چشم را بدهد.

(مسأله 3503) اگر چشم سالم کسی که چشم دیگر او کور است درآورده شود، در آن دیه کامل است.و اقرب این است که فرقی نمی کند کوری یک چشم به حسب خلقت باشد یا به سبب آفت آسمانی و یا جنایت، همچنانکه فرق نمی کند اگر کوری یک چشم به سبب جنایت بوده دیه آن را از جانی گرفته باشد یا نگرفته باشد.در فروبردن چیزی به چشم کور ثلث 1/3 دیه است، باز هم در اینکه کوری چشم اصلی باشد یا عارضی فرقی نیست و حکم چنین است در بریدن هر عضو فلج که دیه آن ثلث 1/3 دیه عضو سالم است.

(مسأله 3504) اگر چشم شخصی را در بیاورد و ادّعا کند که وی چشم بینا نداشته ولی مجنی علیه ادّعا کند که چشمش سالم بوده، در این صورت اظهر این است که قول مجنی علیه با قسم پذیرفته می شود و حکم چنین است اگر اختلاف بین جانی و مجنی علیه در سایر اعضا از این ناحیه باشد.
سوّم-دیه بینی:اگر چنانچه بینی از ریشه در آورده شود یا نرمی بینی بریده شود در آن دیه کامل است و در بریدن پایانه بینی نصف دیه بینی است.

(مسأله 3505) در قطع یکی از دو سوراخ بینی قول صحیح این است که دیه آن ثلث1/3 دیه است.
چهارم-دیه دو گوش:در دو گوش دیه کامل و در یکی از آنها نصف دیه است و در قسمتی از آن به نسبت آن مقدار، دیه می باشد و در نرمه گوش ثلث 1/3 دیه گوش است.
پنجم-دیه دو لب:در آن دیه کامل و در هر یک از آنها بنابر اظهر نصف دیه است و آنچه از دو لب بریده شود به نسبت آن دیه گرفته می شود.
ششم-دیه زبان:اگر زبان سالم از بیخ درآورده شود دیه کامل و در بریدن زبان لال ثلث 1/3 دیه است.چنانچه مقداری از زبان بریده شود به نسبت آن از حیث مساحت دیه گرفته می شود، امّا در زبان سالم به حروف معجم محاسبه می شود و به نسبت آن حروفی که نمی تواند ادا نماید، دیه داده می شود.
بنابر اظهر حروف معجم بیست و نه تا است.

(مسأله 3506) مقدار بریده شده در زبان سالم بر اساس حروف معجم محاسبه می شود نه مقدار مساحت.بنابراین اگر ربع 1/4 زبان بریده شود ولی نصف کلامش از بین رفته باشد در آن نصف دیه است و اگر نصف زبان بریده شود ولی ربع 1/4 کلامش از بین رفته باشد در آن ربع 1/4 دیه است.همه اینها بنابر اظهر است، هرچند احوط آن است که بین دیه قطع و دیه از بین رفتن منفعت جمع نماید.

(مسأله 3507) هرگاه بر شخصی جنایتی وارد شود که قسمتی از کلامش به سبب بریده شدن قسمتی از زبانش یا به غیر آن از بین برود و دیه را بگیرد، امّا کلامش دوباره برگردد، بعضی گفته اند که دیه بر گردانده می شود، و لکن قول صحیح تفصیل است بین آن جایی که برگشتن کلام کاشف باشد از اینکه از بین رفتن کلام عارضی بوده و در حقیقت از بین نرفته است، و بین جایی که واقعاً از بین رفته باشد.بنابراین در صورت اوّل دیه برگردانده می شود، امّا در صورت دوّم برگردانده نمی شود، همانطوری که اگر زبانش را ببرّد، سپس خدای تعالی آن را برویاند و بر حالت اولی اش برگرداند، باز هم دیه پس داده نمی شود.

(مسأله 3508) اگر زبان دو سر داشته باشد، مانند زبان شقه شده، و یکی از آنها را ببرّد، اعتبار به حروف است.چنانچه بتواند به همه حروف سخن بگوید دیه مقدّر و معیّنی ندارد بلکه در آن[ارش]است و اگر با بعضی از حروف بتواند سخن بگوید، دیه به نسبت آن حروفی که از بین رفته است گرفته می شود، هرچند احوط این است که بین دیه قطع و دیه از بین رفتن منفعت جمع نماید.

(مسأله 3509) در قطع زبان بچه دیه کامل است.امّا اگر بچه به حدّی رسیده باشد که طبیعتاً باید سخن بگوید ولی سخن نمی گوید، چنانچه بداند یا اطمینان داشته باشد که آن بچه لال است، در آن ثلث دیه است و در غیر آن، دیه کامل می باشد.
هفتم-دیه دندانها:در آنها دیه کامل است و این دیه بر بیست و هشت دندان تقسیم می شود که
شانزده تای آنها در عقب دهان و دوازده دندان در جلو دهان است.دیه هر دندانی از جلو دهان پنجاه دینار است.بنابراین دیه مجموع دندان های جلو شش صد دینار می شود ولی دیه هر دندان عقب، اگر بشکند و از بین برود، نصف دیه دندانهای جلو است که بیست و پنج دینار می باشد.بنابراین دیه مجموع دندان های عقب چهار صد دینار است و مجموع دیه دندان های جلو و عقب به هزار دینار می رسد.اگر دندان ها از بیست و هشت عدد کمتر باشند، به نسبت آن از دیه کم می شود (1)، و همینطور اگر بیشتر از بیست و هشت باشد.البته در دندان اضافی حکومت(ارش)است اگر به تنهایی در آورده شود.
1- 1) یعنی هر تعداد از دندانها که موجود نباشد دیه ندارد.

(مسأله 3510) اگر دندان ضربت بخورد باید یک سال منتظر ماند و اگر بیفتد ضارب باید دیه آن را بدهد، ولی اگر نیفتد بلکه سیاه شود دو ثلث 2/3 دیه آن را غرامت می دهد و اگر بعد از سیاه شدن بیفتد،نظر مشهور این است که ثلث دیه آن بر عهده ضارب می آید و این نظر خالی از قوّت نیست.

(مسأله 3511) در ثبوت دیه فرقی نیست، بین اینکه دندان از ریشه اش که در لثه ثابت است درآورده شود و بین اینکه دندان را از لثه بشکند، امّا اگر یکی دندان را از لثه بشکند و دیگری آن را از لثه دربیاورد، بر اوّلی دیه آن است و اگر دندان شکسته از دندان های جلو باشد، دیه آن پنجاه دینار است ولی اگر از دندان های عقب باشد دیه آن بیست و پنج دینار می باشد و بر دوّمی ارش است.

(مسأله 3512) اگر دندان بچه در آورده شود یا تماماً شکسته شود، بعید نیست که به طور کلی دیه ثابت باشد حتی اگر بروید.

(مسأله 3513) اگر انسان به جای دندان درآورده شده دندان مصنوعی ثابت بکارد و کسی آن را دربیاورد، دیه ندارد و لکن در آن حکومت[ارش]است.
هشتم-دیه فکّ اسفل:آنها دو استخوانی است که در چانه با هم تلاقی می کنند و دو طرف آنها از دو جانب صورت به گوش متصل می شوند که روی آنها دندان های[پایینی]می رویند و در آنها دیه کامل است و در هر یک از آنها نصف دیه است.این در صورتی است که آنها به طور جداگانه از دندان ها درآورده شوند ولی اگر با دندان ها درآورده شوند در هر یک از آنها دیه خودش می باشد.
نهم-دیه دو دست:در دو دست دیه کامل است و در هر یک از آنها نصف دیه.چنانچه دست بریده شود انگشتان حکمی ندارند.

(مسأله 3514) اگر دست از مچ بریده شود، بدون تردید دیه ثابت می باشد.امّا اگر با دست مقداری از مچ بریده شود، نظر مشهور بین فقها این است که در آن دیه بریدن دست است و در بریدن مقدار اضافه ارش می باشد.البته این نظر اشکال دارد بلکه بعید نیست که در این مورد تنها بر دیه اکتفا شود.

(مسأله 3515) اگر شخصی در مچ، دو دست داشته باشد که یکی از آنها اصلی و دیگری زیادی باشد،در این فرض چنانچه دست اصلی بریده شود، دیه آن پانصد دینار است ولی اگر دست زیادی بریده شود، بعضی گفته اند که دیه آن ثلث 1/3 دیه دست اصلی است و این قول اشکال دارد.اقرب این است که مرجع در آن ارش است.

(مسأله 3516) اگر دست اصلی با دست زیادی مشتبه گردد و تشخیص یکی از آنها از دیگری ممکن نباشد، در این صورت اگر هر دو با هم بریده شوند در آن یک دیه کامل دست و ارش است، ولی اگر یکی از آنها بریده شود، در آن ارش است مادامی که از دیه کامل دست زیاد نشود.

(مسأله 3517) اگر ذراعی که کف ندارد یا بازو بریده شود، در آن نصف دیه است.
دهم-دیه انگشت ها:نظر مشهور این است که در بریدن هر یک از انگشتان دو دست یا دو پا عُشر1/10 دیه است، ولی گروهی گفته اند که در بریدن انگشت شصت ثلث 1/3 دیه دست یا پا است و در هر یک از چهار انگشت باقیمانده، سُدس 1/6 دیه دست یا پا می باشد و اقرب قول دوّم است.

(مسأله 3518) دیه هر انگشت به غیر از انگشت شصت بر سه بند و گره تقسیم شده است و دیه انگشت شصت بر دو بند تقسیم شده است به لحاظ اینکه انگشت شصت بند سوّم ندارد.بنابراین اگر بند وسط از انگشتان چهارگانه-به غیر از شصت-بریده شود، دیه آن پنجاه و پنج دینار و ثلث 1/3 دینار است و چنانچه مفصل بالاتر از آن بریده شود، دیه آن بیست و هفت دینار و 8/10 دینار است.

(مسأله 3519) دیه جدا کردن ناخن از هر انگشت دست پنج دینار است، اگر ناخن نروید یا سیاه بروید.

(مسأله 3520) دیه جدا کردن ناخن شصت پا سی دینار است، و دیه جدا کردن ناخن از هر انگشت-به غیر از انگشت شصت-ده دینار است.

(مسأله 3521) در انگشت زیادی در دست یا پا، ثلث 1/3 دیه انگشت سالم است، و در بریدن عضو فلج ثلث1/3 دیه آن است.
یازدهم-دیه نخاع:بعید نیست که در آن ارش باشد نه دیه کامل.
دوازدهم-دیه پستان ها:در قطع پستان دیه کامل است و در هر یک از آنها نصف دیه است،ولی اگر پستان ها را با مقداری از پوست سینه ببرّد، پس در قطع آنها دیه و در بریدن پوست سینه ارش است.امّا اگر علاوه بر اینها سینه را هم سوراخ نموده است دیه سوراخ کردن را نیز باید بدهد.

(مسأله 3522) در هر یک از دو نوک پستان مرد ثمن 1/8 دیه است که عبارت است از صد و بیست و پنج دینار طلا و همینطور است حکم در بریدن نوک پستان زن.
سیزدهم-دیه آلت مردانگی:بریدن حشفه (1)و بیشتر دیه کامل دارد و در این حکم بین جوان،پیر، کوچک و بزرگ فرقی نیست.امّا کسی که تخم هایش کشیده شده و چنانچه این عمل موجب فلج شدن آلتش نگردد در بریدن آن دیه کامل است، ولی اگر کشیدن تخم ها موجب فلج شدن آلت او گردد، در این صورت اگر آلت بریده شود در آن ثلث 1/3 دیه است، و اگر کاری کند که موجب فلج شدن آلت گردد جانی باید دو ثلث 2/3 دیه را بدهد، و حکم چنین است در بریدن آلت شخص اخته.بنابراین اگر کوبیدن تخم ها موجب فلج شدن آلت شخص اخته نگردد، در بریدن آلت او دیه کامل است ولی اگر منجر به فلج شدن آلت او گردد در بریدن آلتش ثلث 1/3 دیه می باشد.
1- 1) سر آلت و قسمت ختنه گاه را حشفه گویند.

(مسأله 3523) در بریدن قسمتی از ختنه گاه، مقدار بریده شده نسبت به تمام ختنه گاه محاسبه می شود و به همان نسبت دیه آن داده می شود.

(مسأله 3524) اگر یکی ختنه گاه و دیگری بقیه آلت شخصی را ببرّد بر اوّلی دیه کامل و بر عهده دوّمی ارش است.

(مسأله 3525) نظر مشهور این است که اگر کسی آلت عنّین (2) را ببرّد باید ثلث 1/3 دیه را بدهد.این نظر به واقع نزدیکتر است به لحاظ اینکه دیه عضو فلج، ثلث 1/3 دیه عضو سالم است.
2- 2) آلتی است که موقع نزدیکی حرکت و توان لازم را ندارد.

(مسأله 3526) در بریدن دو بیضه دیه کامل، و در بریدن یکی از آنها نصف دیه می باشد، و بنابر اظهر دیه بیضه چپ و راست، با هم فرق ندارد.
چهاردهم-دیه دو شفر:آنها دو گوشتی است که عورت زن را احاطه کرده اند که در بریدن آنها دیه کامل و در بریدن یکی از آنها نصف دیه می باشد.البته در این حکم بین زن سالم و غیر سالم مانند زنی که عورت او مسدود است، و زنی که داخل عورت او استخوانی است که مانع از دخول می شود و زن کوچک، بزرگ، افضا شده و باکره فرقی نیست.و در بریدن رکب قسمت زیر شکم زن که مو در آنجا می روید-ارش است.
پانزدهم-دیه دو دنبه:دیه بریدن دو دنبه با هم دیه کامل است و چنانچه یکی از آنها بریده شود نصف دیه می باشد ولی اگر مقداری از هر یک آنها بریده شود باید شخص جانی ارش بدهد.
شانزدهم-دیه دو پا:دیه بریدن هر دو پا دیه کامل و دیه بریدن یکی از آنها نصف است و در این حکم بین اینکه دو پا از مفصل یا از ساق یا از زانو یا از ران بریده شود فرقی نیست.

(مسأله 3527) دیه بریدن انگشتان دو پا دیه کامل است.

(مسأله 3528) دیه بریدن دو ساق پا دیه کامل و در بریدن یکی از آنها نصف دیه می باشد، و همینطور است حکم در بریدن دو ران.
1-دیه شکستن.2-دیه شکافتن.3-دیه کوبیدن و خرد کردن.4-دیه جابجا کردن.5-دیه سوراخ کردن.6-دیه جدا کردن.7-دیه جراحت در بدن به غیر از سر.

دیه شکستگی و...

(مسأله 3529) نظر مشهور این است که در شکستن استخوان هر عضوی که در شرع دیه معیّن دارد خمس1/5 دیه این عضو است، و چنانچه استخوان آن عضو بدون عیب و کجی خوب شود، دیه آن 4/5 دیه شکستن آن می باشد و در آشکار شدن استخوان ربع 1/4 دیه شکستن آن است و در خرد کردن استخوان ثلث 1/3 دیه این عضو است.بنابراین اگر بدون عیب و کجی بهبود یابد دیه آن 4/5 دیه خرد کردن استخوان است.در جدا کردن استخوان از عضو به طوری که عضو از کار بیفتد، دو ثلث 2/3 دیه آن عضو است-بنابراین اگر بدون عیب و نقصی بهبود یابد، دیه آن4/5 دیه جدا کردن آن است و لکن این نظر خالی از اشکال نبوده بلکه ممنوع است و حکم آن به سبب اختلاف اعضاء مختلف می شود، همچنانکه شرح آن به زودی در ضمن مسائل آینده خواهد آمد.

(مسأله 3530) در شکستن کمر، دیه کامل است، و همچنین اگر کمر صدمه ببیند و کج شود یا به گونه ای باشد که قدرت بر نشستن نداشته باشد.

(مسأله 3531) اگر کمر بشکند و بعد بدون نقص و عیب خوب شود، دیه آن صد دینار است ولی اگر کمر کج شود، دیه آن هزار دینار است.

(مسأله 3532) هرگاه کمر بشکند و در اثر آن هر دو پا فلج گردد، در آن یک دیه کامل و دو ثلث 2/3 دیه است.

(مسأله 3533) اگر ستون فقرات بشکند و قدرت جماع از بین برود، در آن دو تا دیه است؛ یکی برای شکستن ستون فقرات و دیگری برای از بین رفتن جماع.

(مسأله 3534) در جراحت موضحه کمر [که استخوانش آشکار می شود]بیست و پنج دینار و در جابجا کردن استخوانهای آن پنجاه دینار است، و در مجروح کردن کمر که بهبود نیابد ثلث 1/3 دیه شکستن آن می باشد و حکم چنین است در مجروح کردن سایر اعضای بدن در صورتی که بهبود نیابند.

(مسأله 3535) در شکستن دو استخوان بالای سینه(ترقوه)در صورتی که بدون عیب و نقص بهبود یابد چهل دینار است، و در شکافتن آن چهار پنجم 4/5 دیه شکستن آن می باشد و در جراحت موضحه آن دو استخوان یعنی طوری جراحت وارد شود که استخوانها آشکار گردد بیست و پنج دینار است و در جابجا کردن استخوانها نصف دیه شکستن آنها می باشد و در سوراخ کردن آنها ربع 1/4 دیه شکستن آنها است.اگر چنانچه بهبود نیابند یا به صورت معیوب بهبود یابند، در آن ارش است.

(مسأله 3536) در شکستن هر دنده از دنده های بدن که با قلب مخلوط است بیست و پنج دینار می باشد، و در شکافتن آن دوازده دینار و نصف دینار می باشد و در جراحت موضحه (1)دنده ربع 1/4 دیه شکستن آن است، و همچنین در سوراخ کردن آن.البته در جابجا کردن استخوانهای دنده هفت و نیم دینار می باشد.
1- 1) طوری جراحت را وارد شود که استخوانش آشکار گردد.

(مسأله 3537) در شکستن هر دنده ای که به دو بازو منتهی می شود ده دینار و در شکافتن آن هفت دینار، و در جراحت موضحه آن دو دینار و نصف می باشد و در سوراخ کردن دنده هم همینطور و در جابجا کردن استخوان هایش پنج دینار است.

(مسأله 3538) در کوبیدن و خرد کردن سینه، چنانچه دو شقّه آن روی هم برگردند، نصف دیه می باشد که پانصد دینار است ولی اگر یکی از دو شقّه آن برگردد، ربع 1/4 دیه است که دویست و پنجاه دینار می شود، و همینطور است حکم در مورد دو کتف.و در جراحت موضحه هر یک از سینه و دو کتف پانصد و بیست دینار است.

(مسأله 3539) در شکستن بازو[عضد]اگر بدون عیب و نقص بهبود یابد، خمس1/5 دیه دست راست می باشد، و در شکافتن آن هشتاد دینار، و در جراحت موضحه آن بیست و پنج دینار می باشد و حکم چنین است در سوراخ کردن آن.و در جابجا کردن استخوان دوش پنجاه دینار، و در خرد کردن آن اگر کج شود ثلث1/3 دیه نفس، و در جدا کردن آن سی دینار است.چنانچه بهبود نیابد یا به صورت معیوب و ناقص بهبود یابد در آن حکومت[ارش]است.

(مسأله 3540) در شکستن بازو، چنانچه بدون عیب و نقص بهبود یابد، خمس 1/5 دیه دست و در جراحت موضحه آن بیست و پنج دینار است و همینطور در سوراخ کردن آن.و در جابجا کردن استخوان های باز و پنجاه دینار است.

(مسأله 3541) در شکستن ساعد(ساق دست)اگر بدون عیب و نقص بهبود یابد ثلث 1/3 دیه نفس، و در شکستن یکی از دو لبه ساعد اگر بدون عیب و نقص بهبود یابد صد دینار،و در شکافتن آن هشتاد دینار، و در جراحت موضحه آن بیست و پنج دینار، و در جابجا شدن استخوان ساعد صد دینار، و در سوراخ کردن آن دوازده دینار و نصف دینار، و در شکاف استخوان آن پنجاه دینار، و در جراحت ساعدی که بهبود نیابد سی و سه دینار و ثلث 1/3 دینار است.امّا اگر ساعد بهبود نیابد یا به صورت معیوب و ناقص بهبود یابد، مرجع در آن حکومت است.

(مسأله 3542) در شکستن آرنج اگر بدون عیب و نقص بهبود یابد صد دینار، و در شکافتن آن هشتاد دینار، و در جابجا شدن استخوانهای آرنج پنجاه دینار، و در سوراخ کردن آن بیست و پنج دینار و همینطور در جراحت موضحه آن است، و در جدا کردن آرنج سی دینار، و در کوبیدن و خرد کردن آن،اگر کج شود، ثلث 1/3 دیه نفس است.

(مسأله 3543) در شکستن هر یک از دو مچ دست، اگر بدون عیب و نقص بهبود یابد، صد دینار و در شکستن یکی از آنها پنجاه دینار و در جابجا شدن استخوان های آنها نصف دیه شکستن آنها می باشد.

(مسأله 3544) اگر یکی از دو مچ دست کوفته شود و آسیب ببیند و بدون نقص و عیب بهبود یابد ثلث1/3 دیه دست است.

(مسأله 3545) در شکستن کف دست اگر بدون نقص و عیب خوب شود چهل دینار و در شکافتن آن سی و دو دینار و در جراحت موضحه کف بیست و پنج دینار و در جابجا کردن استخوانهای آن بیست و نیم دینار و در سوراخ کردن کف ربع 1/4 دیه شکستن آن، و در جراحتی که بهبود نیابد سیزده و نیم دینار است.

(مسأله 3546) در شکست بند انگشت شست دست اگر بدون عیب و نقص بهبود یابد سی و سه دینار و ثلث 1/3، و در شکافتن آن بیست و شش و دو ثلث 2/3 دینار و در جراحت موضحه آن هشت و ثلث 1/3 دینار و در جابجا کردن استخوان آن شانزده و دو ثلث 2/3 دینار، و در سوراخ کردن بند انگشت مذکور هشت و ثلث 1/3 دینار، و در جدا کردن آن ده دینار است.

(مسأله 3547) دیه شکستن هر بند انگشتان دست-بدون انگشت شست، اگر بدون کجی و عیب بهبود یابد، بیست و دو ثلث 2/3 دینار، و در جراحت موضحه هر بندی انگشتان چهارگانه چهار و سدس 1/6 دینار، و در جابجا کردن هر بندی از آنها هشت و ثلث دینار است.

(مسأله 3548) دیه شکستن بند دوّم از قسمت بالایی انگشت شست دست، اگر چنانچه بدون کجی و عیب بهبود یابد، شانزده و دو ثلث 2/3 دینار، و در جراحت موضحه آن و همچنین در سوراخ کردن آن،چهار و یک ششم 1/6 دینار، و در شکافتن مفصل مذکور سیزده و ثلث 1/3 دینار، و در جابجا کردن استخوان های آن پنج دینار است.

(مسأله 3549) دیه شکستن هر بندی از انگشتان چهارگانه که متصل به کف می باشد-به غیر از انگشت شست-شانزده و دو ثلث 2/3 دینار، و در شکافتن هر بند از آنها سیزده و ثلث 1/3 دینار، و در جابجا کردن استخوان های آنها هشت و ثلث 1/3 دینار و در جراحت موضحه و سوراخ کردن آنها چهار و سدس 1/6 دینار، و در جدا کردن هر مفصل از آنها پنج دینار است.

(مسأله 3550) در شکستن بند وسط از انگشتان چهارگانه یازده و ثلث 1/3 دینار، و در شکافتن آن،چهار و نیم دینار، و در جراحت موضحه بند و سوراخ کردنش دو و ثلث 1/3 دینار، و در جابجا کردن استخوانهای آن پنج و ثلث دینار، و در جدا کردن آن سه و دو ثلث 2/3 دینار می باشد.

(مسأله 3551) در شکستن بند بالایی انگشتان چهارگانه پنج و چهار پنجم 4/5 دینار، و در شکافتن آن بند چهار و یک پنجم 1/5 دینار، و در جراحت موضحه آن دو و ثلث 1/3 دینار، و در جا بجا کردن استخوانهای بند پنج و ثلث 1/3 دینار، و در سوراخ کردن آن دو و دو ثلث 2/3 دینار است.

(مسأله 3552) در شکستن پاشنه هر دو پا با هم اگر بدون عیب و نقص بهبود یابد یک پنجم 1/5 دیه دوپا یعنی دویست دینار، و در شکستن پاشنه یکی از دو پا چنانچه بدون عیب و نقص بهبود یابد صد دینار است، و اگر بدون عیب و نقص بهبود نیابد در آن ارش می باشد، و در شکافتن پاشنه چهار پنجم 4/5 دیه شکستن آن، و در وارد کردن جراحت موضحه به پاشنه ربع دیه شکستن آن یعنی پنجاه دینار، و در خرد کردن آن اگر کج شود ثلث 1/3 دیه نفس یعنی سیصد و سه دینار و ثلث 1/3 دینار، و در خرد کردن یکی از آن دو پاشنه اگر ناقص شود سدس 1/6 دیه نفس، و در جابجا کردن استخوان یکی از آنها صد و هفتاد و پنج دینار، و برای شکستن یک پاشنه صد دینار، و برای جابجا کردن استخوان تنها پنجاه دینار و برای جراحت موضحه یک پاشنه بیست و پنج دینار، و در جدا کردن آن سی دینار می باشد.

(مسأله 3553) در شکستن ران هر دو پا، اگر بدون کجی و نقص خوب شود، یک پنجم 1/5 دیه دو پا یعنی دویست دینار، و چنانچه کج شود دیه آن ثلث 1/3 دیه دو پا، یعنی سیصد و سی و سه و ثلث 1/3 دینار، و در شکافتن آن چهار پنجم 4/5 دیه شکستن آن یعنی هشتاد دینار است اگر ران یکی از دو پا شکافته شود، و صد و شصت دینار است اگر ران هر دو پا شکافته شود، و در جراحت موضحه ران و همچنین در سوراخ کردن آن ربع 1/4 دیه شکستنش می باشد، و در جابجا کردن استخوانهای ران نصف دیه شکستن آن است، و اگر چنانچه در ران جراحتی است که بهبود نمی یابد، دیه آن ثلث 1/3 دیه شکستنش می باشد.

(مسأله3554) دیه شکستن زانو، اگر بدون کجی و عیب بهبود یابد، یک پنجم 1/5 دیه پا می باشد.بنابراین اگر زانوی یکی از دو پا شکسته شود دیه آن صد دینار است، ولی اگر در هر دو پا با هم شکسته شود دیه آن دویست دینار است، و در شکافتن زانو چهار پنجم 4/5 دیه شکستن آن می باشد.بنابراین اگر زانو در یک پا شکسته شود دیه آن هشتاد دینار است، ولی اگر در هر دو پا شکسته شود، دیه آن صد و شصت دینار می باشد، و در جراحت موضحه آن ربع 1/4 دیه شکستنش و همینطور در سوراخ کردنش.و در جابجا کردن استخوانهای زانو نصف دیه شکستن آن است، و دیه جدا کردن زانو سی دینار می باشد،و در کوبیدن و خرد کردن آن چنانچه کج شود ثلث 1/3 دیه شکستن آن می باشد.

(مسأله 3555) دیه شکستن ساق پا اگر بدون کجی و عیب خوب شود صد دینار، و دیه شکافتن ساق پا چهار پنجم 4/5 دیه شکستن آن یعنی صد و شصت دینار است اگر ساق در هر دو پا شکسته شود، ویک پنجم 1/5 دیه دو پا یعنی هشتاد دینار است اگر ساق در یکی از دو پا شکسته شود، و در جراحت موضحه ساق یک پنجم 1/5 دیه شکستن آن و همچنین در جابجا کردن استخوانهای ساق، و در پاره کردن ساق نیز یک پنجم دیه شکستن آن می باشد، و دیه سوراخ کردن ساق نصف دیه جراحت موضحه آن است، و در جراحت ساق که بهبود نمی یابد سی و سه و ثلث 1/3 دینار می باشد، و چنانچه ساق کج شود دیه آن ثلث دیه نفس است.

(مسأله 3556) در خرد شدن دو قوزک پا چنانچه بدون عیب و نقص بهبود یابد ثلث 1/3 دیه نفس، و در خرد شدن یکی از آنها اگر بدون عیب و نقص خوب شود نصف این مقدار است، ولی اگر بهبود نیابد یا بصورت ناقص و معیوب بهبود یابد، در آن ارش است.

(مسأله 3557) اگر چنانچه قدم[پا]بشکند و بدون عیب و نقص خوب شود، دیه آن یک پنجم 1/5 دیه دو پا یعنی دویست دینار است، و در جراحت موضحه قدم[پا]ربع 1/4 دیه شکستنش، و در جابجا شدن استخوانهای قدم نصف دیه شکستن آن، و در پارگی قدمی که جراحتش به هم نیاید، یک پنجم 1/5 دیه شکستن آن می باشد.

(مسأله 3558) دیه شکستن بند انگشت شست، آن بندی که متصل به قدم است، یک پنجم 1/5 دیه انگشت شست است.بنابراین اگر بند دو شست با هم بشکند دیه آن شصت و شش دینار و ثلث 1/3 دینار خواهد بود، و چنانچه بند یکی از آنها بشکند، دیه آن سی و سه دینار و ثلث 1/3 دینار، و در جابجا کردن بند انگشت شست و همینطور در شکافتن آن نصف دیه شکستن آن می باشد، و دیه جراحت موضحه و سوراخ کردن و جدا کردن بند انگشت شست پا مانند دیه آن در انگشت شست دست است، و دیه شکستن قسمت بالایی انگشت پا که عبارت است از بند دوّم انگشتی که ناخن در آن قسمت قرار دارد،مانند دیه شکستن قسمت بالایی انگشت شست دست می باشد، و همینطور است حکم در جراحت موضحه و سوراخ کردن و شکافتن آن، و در جابجا کردن استخوان بند انگشت شست هشت و ثلث 1/3 دینار، و در جدا کردن آن پنج دینار، و در شکستن هر بند از انگشتان چهارگانه پا-به غیر از انگشت شست-شانزده دینار و ثلث 1/3 دینار، و دیه شکافتن آن سیزده دینار و ثلث 1/3 دینار و دیه جراحت موضحه، و سوراخ کردن، و جابجا کردن استخوان بند انگشتان چهارگانه پا، مانند دیه آنها در دست است، و دیه جراحتی که در قدم است و اگر بهبود نمی یابد سی و سه و ثلث 1/3 دینار می باشد.

(مسأله 3559) دیه شکستن بند آخر هر یک از انگشتان چهارگانه پا-به غیر از انگشت شست-شانزده و ثلث 1/3 دینار، و در شکافتن آن سیزده و ثلث13 دینار، و در شکستن بند وسطی از انگشتان چهارگانه یازده و ثلث 1/3 دینار، و در شکافتن آن هشت و چهار پنجم 4/5 دینار، و در جراحت موضحه آن دو دینار، و در جابجا کردن استخوان مفصل وسطی پنج و ثلث 1/3 دینار، و دیه سوراخ کردن بند وسط از انگشتان چهارگانه پا مانند دیه آن در دست است، و در جدا کردن آن بند سه دینار، و دیه شکستن بند بالایی انگشتان چهارگانه پا مانند دیه آن در دست است، و همچنین است در شکافتن آن، و در جراحت موضحه و سوراخ کردن بند مذکور یک و ثلث 1/3 دینار می باشد، و در جابجا کردن بند بالایی دیه اش دو ویک پنجم 1/5 دینار است و دیه جدا کردن بند مذکور دو و چهار پنجم 4/5 دینار است.

(مسأله 3560) اگر نیزه یا خنجری در اعضای بدن فرو رود، دیه آن صد دینار است.

(مسأله 3561) دیه جراحت هر عضوی که بهبود نمی یابد ثلث دیه آن عضو است.

(مسأله 3562) اگر عملی که در شرع دیه مقدّر و معیّن دارد با عمل دیگری که آن نیز دیه معین دارد جمع شود، در این فرض برای هر کدام دیه خودش است.امّا اگر دو جنایت به یک ضرب پدید آید و هر دو به صورت ترتیبی وارد شود، در صورتی که دیه یکی از آنها بیشتر و غلیظتر از دیه دیگری باشد، دیه جنایت غلیظ در دیه جنایت غلیظتر داخل می شود، مثلاً دیه اعضاء در دیه نفس داخل می شود.البته تعیین مقدار دیه در تمام این موارد با مصالحه و رضایت یکدیگر ممکن است.

دیه منافع اعضاء

اوّل-دیه عقل است

که از بین بردن آن دیه کامل دارد.و چنانچه عقل در اثنای سال بر گردد بنابر اظهر دیه ندارد، بلکه ارش دارد.امّا اگر سال تمام شود ولی عقل بر نگردد مستحق دیه است اگر چه بعد از آن بر گردد.

(مسأله 3563) اگر بر شخصی به نحوی جنایت وارد شود که موجب کم شدن عقل او گردد دیه ثابت نیست و مرجع در آن ارش است، و همینطور است حکم در جایی که جنایت موجب دیوانگی ادواری گردد.

(مسأله 3564) اگر به شخصی جراحتی وارد شود که موجب از بین رفتن عقل او گردد و چنانچه وارد آمدن جراحت و از بین رفتن عقل به یک ضربت باشد دیه آنها در یکدیگر داخل می شود، ولی اگر آن دو به وسیله دو ضربت پدید آمده باشد یعنی با هر ضربت یک جنایتی را مرتکب شده است دیه آنها در یکدیگر داخل نمی شود.

دوّم-دیه شنوایی است

دیه از بین رفتن شنوایی به طور کامل دیه کامل است، و اگر شنوایی یکی از دو گوش کاملاً از بین برود نصف دیه است و چنانچه بر مردی جنایتی وارد شود، بعد او ادّعا نماید که شنوایی اش کاملاً از بین رفته است، قول او پذیرفته می شود در صورتی که جانی او را تصدیق نماید، امّا اگر جانی ادّعای او را انکار و یا از این موضوع اظهار بی اطلاعی نماید، به او تا سه سال مهلت داده می شود.البته می تواند از مجنی علیه مراقبت نموده و با سؤال کردن او را غافلگیر نماید، و چنانچه معلوم شود که او می شنود یا دو شاهد به این مطلب شهادت دهند در این صورت او حق ندارد از جانی دیه مطالبه کند و در غیر آن، باید قسم بخورد و چنانچه قسم خورد به او دیه تعلق می گیرد.

(مسأله 3565) اگر مجنی علیه ادّعا کند که شنوایی هر دو گوشش کم شده، و این ادّعا را با بیّنه ثابت کند بدون تردید ادّعایش پذیرفته است و در غیر آن، بر او است که به نسبت جنایت قسامه بیاورد به این معنا که اگر مورد ادّعا این باشد که یک سوّم شنوایی اش از بین رفته باید خود او و یک مرد همراه او قسم بخورند، و اگر مورد ادّعا این باشد که نصف شنوایی اش از بین رفته خود او با دو مرد دیگر قسم می خورند، و هکذا. و اگر مجنی علیه ادّعا نماید که شنوایی یکی از دو گوشش کم شده در این صورت با گوش سالم مقایسه می شود، به این ترتیب که گوش ناقص را کاملاً ببندد و گوش سالم بازگذاشته شود و در نزد او فریاد بزند و از او فاصله بگیرد اگر بگوید نشنیدم و چنانچه بداند یا اطمینان حاصل نماید که راست می گوید، مشکل حلّ می شود، و در غیر آن باید آن مکان را علامتگذاری نموده، سپس از جانب دیگر به طرف او برگردد [فریاد بزند]و چنانچه هر دو مسافت مساوی باشند راست گفته و در غیر آن راست نگفته است، سپس گوش ناقص را آزاد می گذارد و گوش سالم را به خوبی می بندد و به سبب گوش سالم یا غیر آن او را امتحان می کند، تا اینکه بگوید نشنیدم.بنابراین اگر بداند یا اطمینان به راستگویی او داشته باشد مشکل حلّ است، و در غیر آن امتحان بر او تکرار می گردد.پس اگر اندازه ها مساوی بوده راست گفته است و مسافت اوّل و دوّم متر می شود و در-این صورت-به نسبت تفاوت از جانی دیه می گیرد.البته بعد از آنکه مجنی علیه بر آنچه ادّعا می کند(شنوایی از دو گوشش کم شده)قسامه بیاورد.اینها همه در صورت عدم دسترسی به وسایل پیشرفته است.

(مسأله 3566) اگر بریدن دو گوش موجب از بین رفتن شنوایی گردد، در آن دو دیه است؛ یک دیه برای بریدن دو گوش و یک دیه برای از بین رفتن شنوایی.

سوّم-نور دو چشم:

دیه از بین رفتن نور دو چشم دیه کامل است و اگر نور یکی از دو چشم از بین برود نصف دیه است.و چنانچه مجنی علیه ادّعا کند که بینایی اش کاملاً از بین رفته و جانی هم او را تصدیق نماید به گردن جانی دیه است، ولی اگر جانی ادّعای او را نپذیرد یا بگوید نمی دانم مجنی علیه مورد امتحان قرار می گیرد، به این ترتیب که دو چشم او در مقابل نور قوی مثل آفتاب و مانند آن قرار داده می شود، و چنانچه نتواند چشمهای خود را باز نگهدارد، او دروغگو است، ولی اگر چشمهای او باز بمانند راستگو بوده و مستحق دیه می باشد، البته با قسم خوردن، امّا اگر بینایی بعد از مدّتی برگردد معلوم شود که از اوّل بینایی نرفته بوده دیه ندارد، بلکه در آن ارش است، ولی اگر معلوم نگردد، در آن دیه می باشد.

(مسأله 3567) اگر جانی و مجنی علیه در برگشتن بینایی و برنگشتن آن اختلاف نمایند، و چنانچه جانی بر آنچه که ادّعا می کند بیّنه بیاورد مشکل حلّ می شود و در غیر آن قول مجنی علیه با قسم پذیرفته می شود.

(مسأله 3568) اگر مجنی علیه ادّعا کند که یکی از دو چشمش ناقص گردیده ولی جانی ادّعای او را انکار نماید یا بگوید:نمی دانم، در این صورت مجنی علیه مورد امتحان و آزمایش قرار می گیرد به این ترتیب که چشم ناقص او با چشم دیگرش که سالم است مقایسه می شود و علاوه بر این مجنی علیه باید برای اثبات مدّعای خود قسامه بیاورد.بنابراین اگر ادّعا کند که یک ششم 1/6 بینایی اش از بین رفته، بعد از آنکه خودش به تنهایی قسم خورد به او دیه می دهد، ولی اگر ادّعا کند که یک سوم 1/3 بینایی اش از بین رفته در این صورت خودش به همراه یک مرد قسم می خورد، امّا اگر ادّعا کند که نصف بینایی اش از بین رفته باید خودش به همراه دو مرد قسم بخورد، و اگر ادّعا کند که دو ثلث 2/3 بینایی وی از بین رفته باید خودش همراه سه نفر دیگر قسم بخورند، و چنانچه ادّعا کند که چهار پنجم 4/5 بینایی اش از بین رفته باید خودش همراه چهار نفر دیگر قسم بخورند، امّا اگر ادّعا کند که بینایی اش کاملاً از بین رفته باید خودش همراه پنج نفر قسم بخورند، و اگر ادّعا کند که هر دو چشمش ناقص شده و بینایی اش را از دست داده، در این صورت چشم او با چشم کسی مقایسه می شود که معمولاً از نظر سنّ و سال با او یکی است.

(مسأله 3569) چشم در روز ابری مورد مقایسه قرار نمی گیرد و همچنین در زمینی که جهاتش از نظر پستی و بلندی با هم اختلاف دارند و نظایر آنها از چیزهایی که مانع از شناخت حال طرف می شود.

چهارم-دیه بویایی:

چنانچه بویایی هر دو سوراخ بینی از بین برود دیه کامل دارد و دیه از بین بردن بویایی یک سوراخ بینی نصف دیه است، و اگر مجنی علیه ادّعا کند که بویایی اش به دنبال جنایتی که بر او وارد گردیده از بین رفته است، و چنانچه عامل جنایت او را تصدیق کند ادّعایش ثابت می شود،ولی اگر انکار کند یا بگوید نمی دانم، در این صورت مجنی علیه مورد امتحان و آزمایش قرار می گیرد، به این ترتیب که آتش روشن نموده و نزدیک او قرار می دهد تا مثلاً دود آتش به چشمش برود و چنانچه اشک از دو چشمش جاری گردد و سرش را دور کند، پس او دروغگو است و در غیر آن، راستگو می باشد.

(مسأله 3570) اگر مجنی علیه ادّعا کند که نقصی در بویایی او به وجود آمده، در این صورت بر او لازم است که به همان نحوی که در شنوایی گذشت قسامه بیاورد.

(مسأله 3571) هرگاه پس از گرفتن دیه، بویایی بر گردد، اگر برگشت بویایی کاشف از این باشد که بویایی از اوّل نرفته بوده، جانی حق دارد دیه را برگرداند و در غیر آن حق پس گرفتن دیه را ندارد، امّا در صورتی که بداند که بویایی بر نمی گردد و بداند که برگشت بویایی بخششی تازه از جانب خدای تعالی بوده است، در این صورت دیه برگردانده نمی شود، امّا در صورت شک و احتمال اینکه برگشت بویایی بخششی از جانب خدای تعالی باشد، به دلیل اینکه مجنی علیه از بین رفتن بویایی را با قسم ثابت کرده و دیه را به حکم حاکم شرع گرفته، جانی حق ندارد دیه را پس بگیرد.از این رو، تا زمانی که برگشت بویایی ثابت نشده است، به مجرّد شک، نقض حکم حاکم شرع قطعاً ممکن نیست.

(مسأله 3572) اگر بینی شخصی را ببرّد، و با این عمل بویایی او نیز از بین برود، بر جانی دو دیه خواهد بود؛ یکی دیه بریدن بینی و یکی هم دیه از بین رفتن بویایی.

پنجم-دیه سخن گفتن:

چنانچه قدرت سخن گفتن به سبب زدن یا غیر آن از بین برود دیه کامل دارد و اگر قسمتی از سخن گفتن از بین رفته باشد به همان نسبت دیه دارد، به این ترتیب که تمام حروف معجم بر او عرضه بشود، سپس به نسبت آن حروفی که مجنی علیه نمی تواند آنها را با فصاحت بیان کند دیه داده می شود.

(مسأله 3573) اگر مجنی علیه ادّعا کند که سخن گفتن او به سبب جنایت کلاً از بین رفته است و جانی او را تصدیق کند ادّعای او ثابت می شود، ولی اگر ادّعای او را نپذیرد یا بگوید نمی دانم، در این صورت مجنی علیه به وسیله ابزارهای ممکن مورد امتحان و آزمایش قرار می گیرد.بنابراین اگر بعد از آزمایش به وسیله آن ابزارها آشکار شود که مجنی علیه دروغ گفته، چیزی بر عهده جانی نیست، ولی اگر آشکار شود که مجنی علیه راست گفته بدون تردید بر عهده جانی دیه است، و ظاهراً قسامه نیز در اینجا به همان نحوی که در شنوایی و بینایی گذشت معتبر می باشد.چنانچه قدرت سخن گفتن بر گردد، حکم همان است که در امثال آن گفته شد و در ملحق کردن قوه چشایی به سخن گفتن اشکال است.اظهر این است که در چشایی ارش است و همینطور است حکم در آنچه که موجب ناقص شدن چشایی می گردد.

(مسأله 3574) اگر جنایت موجب سنگینی زبان و مانند آن، از چیزهایی که در شرع اندازه و دیه معیّنی ندارد گردد، مانند وارد کردن جنایت بر دو استخوان دو طرف پایین صورت بطوری که حرکت دادن آن دو دشوار باشد، در آن ارش است.

(مسأله 3575) اگر بر شخصی جنایت وارد شود و در اثر آن قسمتی از کلامش از بین برود، سپس شخص دیگری بر او جنایت وارد نموده قسمت دیگری از کلامش نابود شود، بر هر یک از آن دو جانی به نسبت آنچه که به سبب جنایت نابود شده است پرداخت دیه واجب است.

(مسأله 3576) اگر بر شخصی جنایت وارد شود به گونه ای که اصلاً توان سخن گفتن را نداشته باشد،سپس خود آن جانی یا شخص دیگری زبان او را ببرّد، در جنایت اوّلی تمام دیه و در جنایت دوّم ثلث 1/3 دیه است به لحاظ اینکه او لال بوده و در بریدن زبان لال ثلث 1/3 دیه می باشد.

ششم-دیه کج شدن گردن:

نظر مشهور این است که در کج شدن گردن و متمایل شدن آن به یکی از دو طرف دیه کامل است ولی این نظر خالی از اشکال نبوده بلکه بعید نیست که در آن به حکومت [ارش]رجوع شود.البته اگر کج شدن گردن به نحوی است که نمی تواند صورت را به این طرف و آن طرف برگرداند، در آن نصف دیه است.

هفتم-دیه شکستن بعصوص

(1):اگر بعصوص انسانی را-چه مرد و چه زن-به نحوی بشکند که نتواند دُبَرش را نگهدارد در آن دیه کامل است.
1- 1) استخوان باسن یا استخوان اطراف دبر را بعصوص گویند.

هشتم-دیه بی اختیار خارج شدن بول:

در خارج شدن بول و غایط بدون اختیار در صورتی که ادامه یابد دیه کامل است، و چنانچه فقط در روز بول بی اختیار خارج گردد-نه در شب-بعید نیست که در این صورت نیز دیه کامل واجب باشد.

نهم-دیه صدا:

اگر تمام صدا از بین برود، مثل اینکه در بینی حرف بزند، دیه کامل دارد، ولی اگر قسمتی از صدا از بین برود در آن ارش است.

دهم-دیه نفخ پیدا کردن بیضه ها:

اگر مردی صدمه ببیند، بعد هر دو تخم او نفخ پیدا کند دیه آن چهار صد دینار است.و اگر دو پای او بازشود به گونه ای که نتواند راه برود که به حال او نفع داشته باشد در این صورت دیه آن چهار پنجم 4/5 دیه نفس یعنی هشتصد دینار می باشد.

یازدهم-دیه تعذّر انزال:

نظر مشهور این است که اگر کسی به سبب جنایتی صدمه ببیند و انزال منی در هنگام جماع غیر ممکن شود، در آن دیه کامل است، امّا این نظر اشکال دارد.اظهر این است که در آن ارش می باشد و قاعده عمومی که امام علیه السلام فرموده:«هر عضوی که در بدن انسان طاق است، در آن دیه کامل می باشد»، مثل این مورد را شامل نمی شود به لحاظ اینکه قاعده به اعضای بدن انسان اختصاص دارد.

دوازدهم-دیه مالیدن شکم:

اگر کسی شکم انسانی را بمالد به طوری که از او بول یا مدفوع خارج گردد یا شکم او مالیده شود تا اینکه لباسش به نجاست آلوده گردد، نظر بیشتر فقها این است که بر عهده او ثلث13 دیه می آید و لکن این نظر خالی از تأمل نبوده بلکه بعید نیست که در آن ارش باشد.

سیزدهم-دیه پاره کردن مثانه زن باکره:

اگر کسی باکره ای را به وسیله انگشت افضا نماید،آنگاه مثانه او پاره گردد و نتواند ادرارش را نگهدارد، بر جانی بنابر اظهر ثلث دیه زن و مهر المثل زنان خویشاوند او می باشد، یعنی به مقدار مهر زنان فامیلش به او به عنوان مهر می پردازد.

چهاردهم-افضا

(مسأله 3577) در افضای زن دیه کامل است اگر بیگانه باشد امّا اگر افضاکننده شوهر زن باشد و زن هم نه سال داشته باشد چیزی بر عهده شوهر نیست، ولی اگر شوهر، زنش را قبل از نه سالگی افضا کند، چنانچه او را طلاق داده است بر عهده شوهر دیه می آید، امّا اگر زن را طلاق نداده چیزی بر شوهر نیست.

(مسأله 3578) هرگاه زنی را مجبور به نزدیکی نموده و او را افضا نماید، بر عهده شخص جانی دیه و مهر با هم می آید امّا ارش بکارت واجب نیست.
پانزدهم-دیه جمع شدن دو لب:اظهر این است که در جمع شدن دو لب ارش است نه دیه.
شانزدهم-دیه فلج شدن اعضا:اقرب این است که در فلج شدن هر عضو تمام دیه آن عضو است، ولی در فلج شدن آلت مردانگی دیه کامل می باشد.

(مسأله 3579) نظر مشهور این است که در شکافته شدن دندان دو ثلث 2/3 دیه دندان می باشد، هرچند به حدّ فلج برسد ولی قبلاً گذشت که بعید نیست در آن تمام دیه باشد.

دیه جراحت

جراحتی که به سر و صورت وارد می شود «شجاج»نامیده می شود که چند قسم است:

اوّل-خارصه؛

و آن جراحتی است که پوست را می شکافد ولی در گوشت اثر نمی کند، و دیه آن یک شتر است یعنی یک جزء از صد جزء دیه.البته شخص جانی می تواند دیه را از سایر اصناف آن بپردازد، به این صورت که به عوض شتر ده مثقال طلا یا صد و بیست مثقال نقره بدهد.

دوّم-دامیه؛

دامیه جراحتی است که مقدار کمی در گوشت اثر می گذارد و دیه آن دو شتر می باشد.

سوّم-باضعه؛

باضعه جراحتی است که به مقدار زیاد در گوشت اثر می گذارد و دیه آن سه شتر است، اگر این جراحت به حدّ سمحاق نرسد.

چهارم-سمحاق؛

جراحتی است که به پوست نازکی بین استخوان و گوشت می رسد که دیه این جراحت چهار شتر است.

پنجم-موضحه؛

جراحتی است که استخوان را آشکار می کند و دیه آن پنج شتر است.

ششم-هاشمه؛

جراحتی است که استخوان را می شکند.نظر مشهور این است که دیه شکستن استخوان ده شتر است امّا این نظر اشکال دارد.بعید نیست که حکم در آن حکومت [ارش]باشد.

هفتم-منقله؛

جراحتی است که استخوان را از جای اصلی شان منتقل می کند، یعنی استخوان از موضع خودش جابجا گردد، که دیه آن پنج شتر است اگر چه جراحتی در کار نباشد.

هشتم-مأمومه؛ جراحتی است که به مرکز دماغ می رسد

و در آن ثلث 1/3 دیه یعنی سیصد و سی و سه دینار و ثلث 1/3 دینار می باشد، و در آن سی و سه شتر هم کفایت می کند و همچنین است حکم در مورد جراحتی که به درون راه یافته و آن را شکافته است.

(مسأله 3580) مراتبی را که بیان کردیم هر مرتبه ای در مرتبه بالاتر از خودش داخل می شود در صورتی که هر دو مرتبه به یک ضربت به وجود آمده باشند، امّا اگر بواسطه دو ضربت پدید آمده باشند،برای هر یک از آنها دیه خودش است، و بین اینکه آن دو ضربت از یک نفر باشد یا از دو نفر فرقی نیست.

(مسأله 3581) اگر دو جراحت موضحه (1)وارد شود، برای هر کدام از آنها دیه خودش می باشد، و چنانچه شخص دیگری به واسطه جنایت سوّمی یکی از دو جراحت موضحه را به دیگری متصل نماید، دیه آن جنایت بر عهده جانی جنایت سوم می باشد، ولی اگر این عمل به فعل خود مجنی علیه باشد هدر است، ولی اگر به فعل جانی یا به سبب سرایت باشد، به نظر عرف جراحت موضحه سوّم شمرده می شود، در صورتی که به فعل جانی باشد.پس اگر به سرایت، دو موضحه بهم متصل شده اند،اگر چه این عمل موضحه سوّم به حساب نمی آید ولی بعید نیست که در آن ارش باشد به شرط اینکه
1- 1) جراحتی که باعث شود استخوان معلوم گردد. سرایت بیشتر از مقداری باشد که در مورد جراحتها معمول و متعارف است.

(مسأله 3582) اگر اندازه های جراحت در یک ضربت مختلف و متفاوت باشند دیه جراحتی گرفته می شود که گودی آن بیشتر است، مثل اینکه مقداری از جراحت خارصه باشد و مقداری از آن متلاحمه،آنچه که گودی آن بیشتر است موضحه باشد، واجب است دیه موضحه را بدهد.

(مسأله 3583) اگر دو عضو مختلف یک شخص را-مانند دست و سر-مجروح نماید جراحت هر عضو حکم خودش را دارد.بنابراین اگر جراحت سر-مثلاً-به اندازه موضحه باشد و جراحت دیگر کمتر از آن، در اوّلی دیه موضحه و در دوّمی دیه کمتر از آن می باشد و در این حکم بین اینکه دو جراحت به یک ضربت بوجود آمده باشند یا به دو ضربت فرقی نیست.اگر دو موضع از یک عضو مانند سر یا پیشانی یا مانند اینها را بصورت متصل مجروح نماید، در آن یک دیه است.

(مسأله 3584) اگر شخصی بر دیگری جراحت موضحه وارد کند، سپس جانی دوّم جراحت موضحه را بصورت جراحت منقله درآورد و شخص سوّم منقله را بصورت مأمومه درآورد، دیه بر جانی اوّلی پنج شتر یعنی پنج جزء از صد جزء دیه می باشد، ولی جانی می تواند به عوض شتر پنجاه مثقال شرعی طلای سکه دار یا ششصد درهم نقره سکه دار به مجنی علیه بپردازد بدلیل اینکه خصوصیتی برای شتر مطرح نیست و در این حالت بر جانی دوّم و سوّم بنابر اظهر تمام دیه است، یعنی بر جانی دوّم تمام دیه منقله و بر جانی سوّم تمام دیه مأمومه می باشد، امّا اگر این جنایتها به یک ضربت انجام گرفته باشند یک دیه دارد که همان دیه غلیظترین و شدیدترین جنایتها می باشد.اگر آن جنایتها بوسیله چند ضربت محقق شده باشند در این صورت برای هر یک از آنها دیه خودش است، و در این حکم بین اینکه جانی یکی باشد یا متعدد فرقی نیست.

(مسأله 3585) جائفه جراحتی است که به وسیله نیزه یا تیر زدن به درون برسد که دیه آن ثلث 1/3 دیه نفس یعنی سیصد و سی و سه دینار و ثلث 1/3 می باشد، و جائفه به جراحتی اختصاص ندارد که به درون دماغ داخل شود بلکه شامل جراحتی که در سینه و شکم وارد گردد نیز می شود، و در آن سی و سه شتر هم کفایت می کند.

(مسأله 3586) اگر عضوی را مجروح کند، سپس آن را بشکافد، مثل اینکه کتف را پاره کند تا مقابل پهلو برسد و آن را سوراخ نماید، لازم است که دیه جراحت و شکافتگی را بپردازد.

(مسأله 3587) اگر به درون بدن شخصی جراحت وارد کند، دیه آن جراحت بر عهده جانی خواهدبود، و چنانچه کاردی را در جراحت درونی داخل کند و از آنچه بوده چیزی را بر آن نیفزاید بر آن شخص تعزیر است و اگر جراحت درونی یا بیرونی را زیاد کند، در آن ارش است و چنانچه داخل شدن کارد موجب بیشتر شدن جراحت درونی و بیرونی با هم شود، خود آن نیز زخم درونی دیگری است که دیه آن را باید بدهد.

(مسأله 3588) هرگاه جراحت درونی دوخته شده باشد و بعد شخصی آن را بشکافد، در این فرض چنانچه جراحت مذکور جوش نخورده است، در آن ارش است ولی اگر جوش خورده باشد، آن جراحت درونی جدیدی است که به عهده شکافنده ثلث 1/3 دیه می آید.

(مسأله 3589) اگر با نیزه به سینه کسی بزند و سر نیزه مثلاً از پشت او خارج گردد، اظهر آن است که دیه آن ضربت چهار صد و سی و سه دینار و ثلث 1/3 می باشد.

(مسأله 3590) در شکافتن گوش بنابر اظهر ارش می باشد.

(مسأله 3591) اگر بینی بشکند و فاسد گردد، اقرب این است که در آن به ارش رجوع شود.

(مسأله 3592) اگر بینی بشکند و بدون عیب و نقص و یا به صورت معیوب و کج بهبود یابد بعید نیست که به ارش رجوع شود.

(مسأله 3593) هرگا [در اثر جنایت] سوراخی در بینی ایجاد گردد، چنانچه سوراخ بسته شود و بهبود یابد، دیه آن یک پنجم 1/5 دیه پایانه بینی [که صد دینار می باشد]است.و آن مقداری که از بینی صدمه دیده، به حساب پایانه بینی محاسبه می شود، ولی اگر سوراخ مسدود نگردیده دیه آن یک سوم 1/3 دیه نفس است، و چنانچه شکاف در یکی از دو سوراخ بینی تا دیواره حایل بین دو سوراخ ایجاد شده باشد،دیه آن یک دهم 1/10 دیه پایانه بینی یعنی پنجاه دینار خواهد بود، ولی اگر شکاف در یکی از دو سوراخ بینی تا سوراخ دیگر یا در دیواره حایل بین دو سوراخ بینی تا سوراخ دیگر قرار داشته باشد، دیه آن شصت و شش دینار و ثلث 1/3 است.

(مسأله 3594) اگر لب بالا پاره شود تا اینکه از آن دندانها آشکار گردد و سپس بهبود یافته و جوش بخورد، در آن یک پنجم 1/5 دیه لب بالا یعنی صد دینار است، ولی اگر لب بالا صدمه ببیند و به صورت زشت درآید، دیه آن صد و سی و سه دینار و ثلث 1/3 می باشد امّا اگر لب پایین صدمه ببیند و پاره شود و دندانها آشکار گردد، سپس بهبود یابد و جوش بخورد، دیه آن صد و سی و سه دینار و ثلث 1/3 است، ولی اگر لب پایین صدمه ببیند و به صورت زشت درآید دیه آن سیصد و سه دینار و ثلث 1/3 خواهد بود.

(مسأله 3595) در سرخ شدن صورت به واسطه سیلی یک دینار و نصف، و در سبز شدن صورت سه دینار و در سیاه شدن آن شش دینار است، و چنانچه این صدمه ها در بدن باشند، دیه آنها نصف آن مقداری است که در صورت می باشد.

(مسأله 3596) اگر شکافی در چهره ایجاد گردد و از آن داخل دهان دیده شود، دیه آن دویست دینار است، و چنانچه بعد از تداوی بهبود یابد ولی اثر آن آشکار باشد یعنی بطور معیوب و ناقص جوش خورده باشد، دیه آن پنجاه دینار علاوه بر دویست دینار مذکور می باشد، امّا اگر اثر جراحت آشکار نباشد پنجاه دینار اضافه واجب نیست، و اگر چنانچه شکاف در هر دو چهره قرار داشته باشد بدون آنکه داخل دهان دیده شود، دیه آن صد دینار است.بنابراین اگر در قسمتی از صورت جراحت موضحه باشد، دیه آن پنجاه دینار است و اگر عیب و نقصی در آن موجود باشد، دیه عیب آن ربع 1/4 دیه جراحت موضحه آن است، و چنانچه تیری پیکاندار به استخوان اصابت کند و تا سقف دهان بشکافد، در آن دو دیه می باشد یکی دیه جراحت نافذه یعنی جراحت درونی که دیه آن صد دینار است، و یکی هم دیه جراحت موضحه یعنی جراحتی که استخوان را آشکار می کند که دیه آن پنجاه دینار می باشد.بنابراین اگر جراحتی باشد که به حدّ جراحت موضحه نرسیده، سپس بهبود پیدا کرده و این جراحت در یکی از دو چهره باشد، دیه آن ده دینار خواهد بود، و چنانچه در صورت شکافتگی موجود باشد، دیه آن هشتاد دینار است.در این رابطه اگر از آن شکاف قطعه گوشتی بیفتد ولی استخوان آشکار نشود و آن قطعه گوشت هم به مقدار درهم و بیشتر باشد دیه آن سی دینار می باشد و دیه جراحت موضحه اگر در بدن باشد چهل دینار است.

(مسأله 3597) دیه جراحت در سر و صورت یکسان است.

حکم سقط جنین قبل از دمیدن روح

اشاره

(مسأله 3598) سقط جنین از ابتدای مراحل بارداری و پیدایش جنین در رحم زن که با تلقیح نطفه از تخمک زن و اسپرم مرد و استقرار آن در رحم شروع می شود تا به صورت انسان کامل در آید، از نظر شرع حرام است.امّا ظاهراً دور ریختن منی مرد قبل از آنکه با تخمک زن مخلوط و تلقیح گردد جایز می باشد.

موارد جواز سقط جنین قبل از دمیدن روح:

اوّل-اینکه باقی ماندن جنین در رحم زن حرجی و غیر قابل تحمل باشد

که در این صورت زن می تواند به سقط آن اقدام نماید.

دوّم-باقی ماندن جنین در رحم زن برای سلامتی او ضرر داشته باشد

مثل اینکه زن به مرض قند یا قلب یا فشار خون مبتلا باشد و بارداری منجر به بیشتر شدن مرض گردد، و لو قابل تحمّل بوده و حرجی نباشد، لکن ضررش بیشتر از آن چیزی است که طبیعت بارداری آن را می طلبد، در این صورت نیز زن می تواند به سقط جنین اقدام نماید، هرچند بهتر است که احتیاط کند و اقدام به سقط جنین نکند.

سوّم-جنین از نظر خلقت مبتلا به آفت و عیب باشد،

و با ابزارهای مطمئن امروزی به این مطلب پی ببرد، و لکن مجرّد اینکه جنین از نظر خلقت دچار آفت باشد برای جواز سقط جنین کافی نیست.

چهارم-اگر جنین از زنا به وجود آمده باشد

بعضی گفته اند که سقط آن جایز است، و لکن این سخن خالی از اشکال نبوده، بلکه ممنوع است، مگر اینکه باقی ماندن جنین در رحم زن بر او حرجی باشد.بنابراین اگر زن-به غیر از مورد حرج-اقدام به سقط جنین نماید بر عهده او دیه می آید و تنها حرمت تکلیفی ندارد.البته دیه به سبب اختلاف مراتب بارداری مختلف است که شرح آن به زودی خواهد آمد.

(مسأله 3599) اگر زن شک داشته باشد که باردار است یا خیر و ریشه شک هم آشکار شدن نشانه هایی باشد که غالباً نشان دهنده بارداری است، مثل عقب افتادن خون حیض از موعد مقرّر برای صاحب عادت وقتیه، یا غیر آن از چیزهایی که غالباً در ماه اوّل بارداری برای زن آشکار می شود، در این صورت ظاهراً زن حق ندارد از ابزار یا داروهایی که موجب سقط جنین است استفاده نماید، ولی اگر شک زن از این جهت نباشد، بلکه مجرّد احتمال باشد بعید نیست که استفاده از ابزارها و داروهای سقط جنین جایز باشد.

حکم سقط جنین بعد از دمیده شدن روح

(مسأله 3600) اقدام به سقط جنین بعد از دمیده شدن روح حرام است، اگر چه بقای جنین در رحم زن بر او حرجی باشد.بنابراین حفظ نفس محترمی که در معرض خطر قرار گرفته بر انسان واجب است و لو حفظ او بر انسان حرجی یا ضرری باشد و شرعاً برای او جایز نیست که به واسطه جدایی یا سوزاندن یا به سپردن در دست ظالم او را در معرض هلاکت و خطر قرار دهد.
اگر خطری که متوجه مادر است، کمتر از مرگ باشد برای او جایز نیست که به سقط جنین که روح در او دمیده است اقدام نماید، هرچند تحمّل این خطر برای او حرجی باشد.امّا اگر خطر مرگ باشد ظاهراً جایز است نسبت به سقط جنین اقدام نماید، و سقط جنین هم به هدف حفاظت از جان خودش باشد مخصوصاً در جایی که نجات جنین از هلاکت تحت هیچ شرایطی امکان نداشته باشد، چه مادر اقدام به سقط جنین بکند یا نکند، در این صورت بدون تردید اقدام مادر به سقط جنین جایز است.
اگر پزشک می داند که چنانچه جنین را از شکم مادر بیرون نیاورد هر دو خواهند مُرد بعید نیست که اقدام به سقط جنین برای نجات مادر از سوی پزشک جایز باشد، حتی اگر مادر در چنین حالتی هرگز به عمل سقط جنین رضایت ندهد، بعید نیست که اجبار مادر بر سقط جنین هم جایز باشد.

(مسأله 3601) اگر حیات جنین بعد از مرگ مادر ممکن باشد (1)، برای دیگری مانند شوهر و پزشک در این حالت جواز سقط جنین برای نجات مادر جایز نیست، اگر احراز نکند که ملاک وجوب حفظ جان مادر مهمتر از ملاک حرمت قتل جنین است یا لا اقل احراز نکند که ملاک هر دو مساوی است.
1- 1) فرض سؤال در جائی است که امر دایر باشد بین نجات مادر یا نجات جنین،به این معنی که نجات هر دو ممکن نیست،و اما با مرگ یکی می توان دیگری را از مرگ نجات داد.

(مسأله 3602) در صورتی که اندام جنین در شکم مادر شبیه اندام حیوان باشد و در هیچ یک از اعضای عمده بدن شباهتی به انسان نداشته باشد جایز است به سقط جنین اقدام نماید.

(مسأله 3603) اگر با ابزار علمی امروزی کشف شود که جنین از نظر جسمی معیوب و از نظر خلقت مبتلا به آفت است سقط کردن او جایز نیست، حتی اگر از شهادت افراد شایسته وثوق و اطمینان حاصل شود که جنین بعد از ولادت جز مدّت کوتاهی زنده نخواهد ماند.
اگر به سبب شهادت اهل خبره معلوم شود که جنین بعد از ولادت معمولاً زنده می ماند، و لکن از نظر خلقت به گونه ای زشت است که مورد نفرت واقع می شود و زندگی با او غیر قابل تحمّل می گردد و بارداری هم برای زن حرجی باشد، با این شرایط باز هم سقط کردن چنین جنینی خالی از اشکال نیست.

دیه جنین

(مسأله 3604) اگر جنین به صورت نطفه باشد دیه آن بیست دینار، و اگر علقه [خون بسته] باشد دیه آن چهل دینار، و اگر مضغه [به صورت یک پاره گوشت]باشد، دیه آن شصت دینار، و اگر چنانچه استخوان درآورده باشد دیه آن هشتاد دینار، و اگر گوشت پوشانده باشد دیه آن صد دینار، و اگر روح در او دمیده باشد دیه اش، اگر پسر باشد، هزار دینار است، و اگر دختر باشد پانصد دینار است و ظاهراً در ماه چهارم روح در جنین دمیده می شود.

(مسأله 3605) نظر مشهور بین فقها این است که دیه جنین کافر ذمّی یک دهم 1/10 دیه پدرش یعنی هشتاد درهم می باشد.

(مسأله 3606) اگر جنین بیشتر از یکی باشد، برای هرکدام دیه خودش است.

(مسأله 3607) اگر جنین را قبل از دمیده شدن روح سقط کند کفّاره ای بر عهده جانی نیست، امّا اگر بعد از داخل شدن روح سقط کرده باشد کفّاره بر عهده او می آید.

(مسأله 3608) اگر زن حامله ای را بکشد و بچه او نیز بمیرد بر قاتل دیه کامل زن و دیه جنین هر دو می آید.بنابراین، اگر جنین پسر باشد هزار دینار و اگر دختر باشد پانصد دینار و اگر معلوم نباشد که پسر است یا دختر، بنابر اظهر قاتل باید هفتصد و پنجاه دینار دیه بدهد.

(مسأله 3609) اگر خود زن عهده دار سقط جنینش گردد، چنانچه این عمل بعد از دمیده شدن روح باشد و جنین هم پسر باشد، بر زن دیه پسر است و اگر دختر باشد بر او دیه دختر می باشد، ولی اگر قبل از دمیده شدن روح جنین خود را سقط کرده باشد بر زن دیه جنین خواهد بود.چنانچه زن، به خاطر ترسیدن جنین خود را سقوط نماید، دیه بر عهده شخصی است که او را ترسانده است و به طور کلی دیه بر کسی است که موجب سقط جنین است چه خود زن باشد یا پزشک یا غیر آنها. در صورتی که سقط جنین به امر ولیّ، مانند پدر انجام بگیرد دیه از کسی که واجب سقط جنین بوده ساقط نیست.

(مسأله 3610) در بریدن اعضای جنین و جراحت او قبل از دمیده شدن روح به نسبت دیه او دیه است.بنابراین در بریدن یکی از دو دست جنین-مثلاً-پنجاه دینار، و در بریدن هر دو دست او دیه کامل جنین یعنی صد دینار است.

(مسأله 3611) اگر شخصی را که در حال جماع و نزدیکی بوده بترساند و در اثر آن منی او در خارج رحم بریزد بر عهده ترساننده ده دینار است، و اگر مرد بدون اذن زن آزادش عزل نماید یعنی منی را در خارج از رحم او بریزد، اظهر این است که بر او چیزی نیست.

(مسأله 3612) سقط کردن جنینی که از زنا به وجود آمده اگر خلقتش کامل باشد و هنوز روح در او داخل نشده جایز نیست و چنانچه او را سقط کند بر عهده او دیه جنین بر حسب مراتب دیه بارداری می آید، امّا اگر روح در او داخل شده دیه او دیه نفس است.

(مسأله 3613) اگر زن ذمّیه حامله را بزند و حامله بعد از آن اسلام بیاورد و پس از آن جنین او ساقط شود، در این صورت بر عهده جانی دیه جنین مسلمان است، و اگر زن حربیه را بزند و جنین خود را بعد از اسلام آوردنش بیندازد، نظر مشهور این است که ضمان بر عهده او نمی آید، ولی در این نظر اشکال است.اظهر آن است که بر عهده ضارب ضمان می آید.

(مسأله 3614) اگر از روی اشتباه حامله ای را بزند و او جنین خود را سقط کند آنگاه ولیّ خون ادّعا نماید که سقط جنین بعد از دمیده شدن روح بوده، در این صورت چنانچه جانی به دمیده شدن روح در جنین اعتراف کند، به مقتضای اقرارش مقداری را که بیشتر از دیه جنین قبل از دخول روح است ضامن می باشد که آن مقدار اضافی نه دهم 9/10 دیه کامل است که عاقله آن را به عهده نمی گیرد، امّا یک دهم 1/10 باقیمانده به عهده عاقله است، ولی اگر جانی دمیدن روح در جنین را انکار کند قول او پذیرفته می شود،مگر اینکه ولیّ بیّنه بیاورد بر اینکه جنایت بعد از دمیدن روح در جنین بوده است، در این صورت تمام دیه بر عهده عاقله است.

(مسأله 3615) اگر زن بارداری را بزند و او جنینش را سقط نماید و در هنگام سقط جنین بمیرد، بدون تردید ضارب قاتل است و اگر قتل از روی عمد باشد باید دیه بدهد، و اگر قتل شبه عمد باشد باز هم باید دیه بدهد، و چنانچه قتل خطای محض باشد دیه بر عهده عاقله اوست و همینطور است حکم اگر بچه بعد از سقط شدنش مریض باشد و بمیرد یا به صورت سالم سقط شود و لکن از بچه هایی باشد که معمولاً زنده نمی ماند مثل اینکه قبل از شش ماهگی سقط بشود.

(مسأله 3616) اگر شخصی جنین زن را بصورت زنده سقط کند و دیگری سر جنین را ببرّد، در این صورت چنانچه جنین دارای حیات پایدار و قابلیت بقا داشته باشد، دوّمی قاتل است، امّا اگر حیات جنین پایدار نبوده اوّلی قاتل است.بنابراین در فرض اوّل دیه بر شخص دوّمی است و چیزی بر شخص اوّل غیر از تعزیر نیست، و لکن در فرض دوّم دیه نفس بر شخص اوّلی است و بر عهده شخص دوّم دیه بریدن سر میّت می باشد.نظر مشهور این است که شخص دوّمی در فرض اوّل و شخص اوّلی در فرض دوّم قصاص می شود نه اینکه دیه بدهد، امّا این نظر اشکال دارد؛ بعید نیست که قاتل قصاص نشود.و همچنین نظر مشهور این است که دیه بریدن سر میّت یک دهم 1/10 دیه می باشد که بدون شک این نظر هم اشکال دارد و اقرب این است که دیه بریدن سر میّت تمام دیه است.امّا اگر حال جنین مجهول باشد و نداند که او مرده است یا زنده یعنی نداند که حیات پایدار دارد یا ندارد، در این فرض دیه فقط بر عهده شخص دوّمی است.

(مسأله 3617) اگر مسلمان و ذمّی به زنی در یک پاکی [طهر واحد] از روی شبهه دخول نمایند، سپس زن جنینش را به وسیله جنایت سقط نماید میان شخص مسلمان و ذمّی قرعه انداخته می شود و جانی به نسبت دیه هرکدام از آن دو نفر که بچه به او ملحق می باشد ملزم به پرداخت دیه می گردد.

(مسأله 3618) اگر جنایت بر جنین بطور عمد یا شبه عمد باشد دیه او از مال شخص جانی داده می شود، ولی اگر جنایت خطایی باشد بعد از دمیدن روح، دیه او بر عاقله جانی است، امّا اگر جنایت قبل از دمیدن روح باشد، اظهر آن است که دیه بر عاقله ثابت نیست.

(مسأله 3619) در بریدن سر میّت یا بریدن عضوی از اعضای میّت که اگر زنده بود جانش به آن عضو احتیاج داشت، بنابر اقرب دیه است، هرچند از روی اشتباه بریده باشد.دیه میت به ارث گذاشته نمی شود، بلکه در راههای نیکی و احسان برای میّت به مصرف می رسد.

جنایت بر حیوان

(مسأله 3620) اگر کسی حیوانی قابل تذکیه را بدون اذن صاحبش تذکیه نماید چه آن حیوان-حلال گوشت باشد یا نباشد-مالک مخیّر است بین اینکه حیوان تذکیه شده اش را بردارد و تفاوت بین زنده و تذکیه شده آن را از جانی مطالبه نماید و بین اینکه حیوان ذبح شده را نگیرد و تمام قیمت را از او مطالبه نماید.بنابراین اگر جانی قیمت حیوان را به صاحبش بدهد حیوان تذکیه شده را مالک می شود، امّا اگر چنانچه جانی حیوان را به غیر تذکیه تلف کند ضامن قیمت حیوان خواهد بود.البته اگر در حیوان چیزی که قابل ملکیت و انتفاع است مثل پشم و مانند آن باقی باشد مالک مانند صورت قبلی مخیّر است.اگر بدون اینکه تلف کند بر حیوان جنایت وارد نماید، مثل اینکه بعض اعضای حیوان را ببرّد یا بشکند یا مجروح نماید، بر او ارش می باشد که عبارت است از تفاوت بین دو قیمت سالم و معیوب.امّا اگر چشم چهار پا را در بیاورد، بر عهده جانی ربع 1/4 قیمت آن خواهد بود، ولی اگر بر چهارپا جنایت وارد کند، بعد جنین حیوان سقط گردد، بنابر اظهر حیوان مذکور را یک بار با جنینی که در شکم داشت قیمت کند و یک بار هم بدون آن، بعد تفاوت بین آن دو قیمت را بپردازد.

(مسأله 3621) در وارد کردن جنایت بر حیوانی که قابل تذکیه نیست-مانند سگ و خوک-تفصیل است.خوک اگر به سبب تلف یا مانند آن بر او جنایت وارد شود ضمان ندارد مگر اینکه مال کافر ذمّی باشد، کافر ذمّی به شرایط ذمّه عمل کرده باشد و در غیر آن ضامن نیست، همانگونه که در شراب و آلت لهو و امثال اینها ضمان نیست، و سگ غیر شکاری نیز ضمان ندارد، امّا اگر کسی سگ شکاری را بکشد بر عهده او چهل درهم است، و اگر کسی سگ گله، سگ بوستان و یا سگ زراعت را بکشد ضامن قیمت آنها می باشد.

کفّاره کشتن

(مسأله 3622) در اوایل بحث دیات گذشت که کشتن مؤمن، علاوه بر دیه، کفّاره نیز دارد و لکن کفّاره به مواردی اختصاص دارد که عنوان قاتل صادق باشد مانند جایی که خود شخص مباشرت در قتل داشته باشد و بعضی مواردی که شخص سبب قتل می باشد، ولی در جایی که عنوان قتل صادق نیست کفاره نمی باشد، اگر چه دیه در آن مورد ثابت است مثل اینکه اگر سنگی را بگذارد یا چاهی را حفر کندیا کاردی را در غیر ملک خودش نصب نماید، آنگاه کسی به صورت اتفاقی به وسیله آنها هلاک بشود، در این موارد کفاره نیست با اینکه دیه ثابت است.

(مسأله 3623) در وجوب کفاره به سبب کشتن مسلمان بین بالغ، غیر بالغ، عاقل، دیوانه، مرد، زن، آزاد و بنده فرقی نیست هرچند بنده، بنده خود قاتل باشد.و همینطور در قتل جنین بعد از دمیده شدن روح بنا بر احتیاط کفّاره واجب می باشد.امّا در سقط جنین قبل از دمیدن روح کفّاره واجب نیست.کشتن کافر بدون تردید کفّاره ندارد و در این حکم بین ذمّی و غیر ذمّی فرقی نیست.

(مسأله 3624) اگر گروهی در کشتن یک نفر شرکت داشته باشند بر هر یک از آنها کفّاره خواهد بود.

(مسأله 3625) بر قاتل عمدی در صورتی که ولیّ مقتول به دیه رضایت دهد یا قاتل را عفو نماید بدون اشکال کفّاره واجب است، امّا اگر ولیّ مقتول، قاتل را به عنوان قصاص کشته باشد یا خود قاتل به سبب دیگری مرده باشد، در این صورت اظهر عدم وجوب کفاره است.

(مسأله 3626) اگر کودک یا دیوانه مسلمانی را بکشد، اظهر این است که کفاره بر آنها واجب نیست،چون قبلاً گذشت که کفاره حکم تکلیفی است و شرط آن بلوغ و عقل است.

در مورد عاقله

(مسأله 3627) عاقله جانی، خویش و قوم اوست و آنها کسانی هستند که به واسطه پدر با جانی قرابت دارند-مانند برادران و عموها و فرزندان آنها هرچند پایین بروند-و اقرب این است که پدران هر چند بالا بروند و فرزندان هرچند پایین بروند در عاقله داخل می باشند ولی خود قاتل و همچنین کودک،دیوانه و زن در دادن دیه با عاقله شرکت نخواهند داشت، اگر چه از دیه ارث ببرند.

(مسأله 3628) بنابر اقرب ثروتمند بودن در عاقله معتبر نیست.

(مسأله 3629) اهل شهر اگر از وابستگان جانی نباشد در عاقله داخل نمی باشند.

(مسأله 3630) بنابر اظهر کسی که به واسطه پدر و مادر با جانی قرابت دارد با کسی که فقط بواسطه پدر با جانی قرابت دارد یکسان است و میان آن دو فرقی نیست.

(مسأله 3631) اگر قاتل یا جانی قوم و خویش یا ولاء عتق نداشته باشد ولی ضامن جریره داشته باشد،ضامن جریره عاقله اوست و در غیر آن عاقله او امام علیه السلام است که از بیت المال دیه را می پردازد.

(مسأله 3632) عاقله، دیه جراحت موضحه و جراحت های بالاتر از آن را به عهده می گیرد، ولی دیه جراحت کمتر از جراحت موضحه از مال خود جانی پرداخت می گردد.

(مسأله 3633) قبلاً گذشت که جنایت عمدی شخص کور خطا شمرده می شود.بنابراین قصاص به گردن او نمی آید، و دیه بر عهده عاقله اوست.چنانچه عاقله نداشته باشد، در مال خود او، و اگر مال هم نداشته باشد، بر عهده امام علیه السلام است.

(مسأله 3634) عاقله دیه خطا را باید در مدّت سه سال ادا کند، و در این حکم بین دیه کامل، ناقص،دیه نفس و دیه جراحت فرقی نیست، البته دیه در سه سال قسطبندی می شود که در هر سالی یک سوّم13 دیه را باید بپردازد، ولی جایز است که یک دفعه ادا نماید.

(مسأله 3635) اظهر آن است که مدّت به موارد ثبوت دیه مقدّر و معیّن اختصاص ندارد.

(مسأله 3636) دیه جنایت کافر ذمّی اگر چه خطای محض باشد در مال خود اوست نه بر عاقله او.چنانچه از دادن دیه ناتوان باشد، امام علیه السلام دیه را می دهد.

(مسأله 3637) اقرار و صلح بر عهده عاقله نمی آید.بنابراین اگر قاتل به قتل یا به جنایت دیگری از روی خطا اقرار کند دیه در مال قاتل ثابت می باشد نه بر عاقله او و همینطور اگر قتل خطایی را در برابر مال دیگری غیر از دیه مصالحه کند این مال بر عهده عاقله نمی آید.

(مسأله 3638) عاقله خطای محض را به عهده می گیرد ولی عمد و شبیه عمد را به عهده نمی گیرد.البته اگر قاتل فرار کند و دسترسی به او مقدور نباشد و یا بمیرد، چنانچه مالی داشته باشد دیه از مال او گرفته می شود و در غیر آن از اقوام نزدیکتر او گرفته می شود و اگر قوم و خویش نداشته باشد امام علیه السلام دیه را می پردازد.

(مسأله 3639) اگر کسی به خطا خود را مجروح نماید یا بکشد عاقله او ضامن نیست و دیه هم ندارد.

(مسأله 3640) دیه در قتل خطایی همانطوری که گذشت بر عاقله واجب می باشد، ولی اگر عاقله چیزی نداشته باشد یا از پرداخت دیه ناتوان باشد از مال جانی گرفته می شود، و چنانچه جانی هم مال نداشته باشد پرداخت دیه بر عهده امام علیه السلام است.

(مسأله 3641) نظر مشهور این است که اگر بعضی از عاقله بمیرد، چنانچه قبل از پایان سال مرده باشد، دیه از او ساقط است، ولی اگر بعد از پایان سال مرده باشد دیه به ترکه او منتقل می گردد امّا در این نظر اشکال است و اظهر این است که دیه از او بطور کلی ساقط است.

(مسأله 3642) بنابر اظهر دیه بطور مساوی بر عاقله تقسیم می شود.

(مسأله 3643) بنابر اظهر در عاقله بین قریب و بعید [در پرداخت دیه] جمع می شود و ترتیب میان آنها [به همان صورتی که در ارث مطرح است] معتبر نمی باشد.

(مسأله 3644) اگر چنانچه بعضی افراد عاقله از پرداخت دیه ناتوان باشد، در این صورت دیه بر عهده فردی از آنها است که توان پرداخت دیه را دارد.

(مسأله 3645) اگر بعضی از افراد عاقله غایب باشد دیه به فرد حاضر اختصاص ندارد، بلکه بر عهده هر دو خواهد بود.

(مسأله 3646) ابتدای زمان مدّت در دیه خطا از هنگام مستقر شدن دیه است و استقرار دیه در قتل از هنگام مرگ است، و در جنایت عضو از هنگام جنایت می باشد اگر سرایت نکند، امّا اگر سرایت کند ابتدای زمان مدّت از هنگامی است که جراحت شروع به خوب شدن نموده است.

(مسأله 3647) دیه را کسی می پردازد که معلوم شود او از قوم و خویش قاتل است و در صورت شک پرداخت دیه بر او واجب نیست.

(مسأله 3648) اگر کسی عمداً و به ناحق کسی را بکشد، قاتل از دیه و از سایر اموال مقتول ارث نمی برد (1)و چنانچه مقتول وارث دیگری غیر از قاتل نداشته باشد، دیه همانند سایر اموال او مال امام علیه السلام می باشد امّا اگر قتل شبه عمد یا خطای محض باشد، بنابر اظهر باز قاتل ارث نمی برد.
1- 1) مثل اینکه پدر عمدا و به ناحق فرزندش را بکشد باید دیه بدهد ولی خود پدر در آن دیه سهم ندارد.

(مسأله 3649) عاقله ضامن جنایت بنده [عبد] و چهارپا نیست، بلکه جنایت بنده به گردن خوداوست و جنایت چهارپا اگر به سبب تفریط مالکش بوده بر عهده مالک است.

(مسأله 3650) اگر کافر ذمّی مسلمانی را به خطا مجروح نماید، سپس اسلام بیاورد امّا جنایت سرایت نموده و شخص مجروح بمیرد، قوم و خویش جانی چه از کفّار باشد و یا از مسلمانان، پرداخت دیه را از جانب او به عهده نمی گیرد.بنابراین دیه مقتول در مال جانی است، و همچنین اگر مسلمان مسلمانی را مجروح نماید، سپس جانی مرتدّ شود و جنایت سرایت کند، آنگاه مجنی علیه بمیرد، قوم و خویش جانی چه از مسلمانان باشد و چه از کفّار، پرداخت دیه را از جانب او به عهده نمی گیرد.

(مسأله 3651) اگر کودک شخصی را با تیر بزند، و پس از آن بالغ گردد و بعد آن شخص [در اثر جراحت تیر]کشته شود، دیه او بر عاقله کودک می باشد.
و الحمد للَّه اوّلاً و آخراً، وصلی اللَّه علی محمّد و آله الطیّبین الطاهرین